تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...
سلام

گفتم چرا دگر دلم به بند زلفت گیر نیست

گفت: آه .. خود کرده را تدبیر نیست!!

خوبین؟

میگم اینجا (اقلید) اینترنت رو ور چیدن!

گفتن٬ اصلا چه معنی داره ما از وسایل غربی استفاده کنیم؟؟ (هفته بسیج گرامی باد)

خداحافظ تا وقتی ما از این شهر کوچ کنیم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:35 |

از آن جمله هایی هستم

که آخرش سه نقطه...

                               می خواهد

حالا هر طور که می خواهی

                              تفسیرم کن!

---------------------------------------------------

پ.ن.۱: رنگ آبی نشانه خاصی نیست و به تیم خاصی اشاره نمی کند.

پ.ن.۲: ساده تر!!! از اونی هستم که نیاز به تفسیر داشته باشم.

پ.ن.۳: آقای قمر به همه ی بچه ها سلام رسوند.

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 16:36 |
 

آرام قدم بردار مبادا به احساس کسی بر بخورد!

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 17:32 |
حرفی برای گفتن نیست

هر چه هست سکوت است...

و حجم این سکوت ها

بغض مرا سنگین تر می کند

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 22:2 |
سلام و عرض ادب خدمت اساتيد محترم سركار خانم صبا جان وليلا جان

 

تبريك استاد شدنتونو از اين بنده ي حقير پذيرا باشيد،خوشحالم كه اين شب نخوابيهاي شما بالاخره جواب پس داد و به اين مقام والا ارتقاء يافتيد واميدوارم اين پله هاي ترقي را يكي پس از ديگري بالا برويد.

اهواز و چمران و اساتيد پيشكسوت و دانشجويان و گروه كتابداري ۸۴ به يقين به داشتن شما افتخار ميكنند.

         از شما عزيزان كه اين مطلب را ميخوانيد خواهش ميشود  كه پيام تبريك خود را در نظرات براي       اين اساتيد محترم بنويسيد باشد كه خشنودي اين عزيزان را به همراه داشته باشد.

+ نوشته شده توسط پری صیدی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 16:16 |
در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس می دهد 

 زندگی است ...

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

"بدون دلیل.....!!!"

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز٬

سالهاست که در گوش من ارام٬

                                               ارام

خش خش گام تو تکرار کنان ٬

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا٬

   ـ   خانه ی کوچک ما

                                                           سیب نداشت.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:17 |
با سلام مجدد

خوبین؟

بنده مستحضر شدم که سرکار خانم آبیاری از دست جمیعا ۸۴ی و به خصوص اینجانب ناراحتن!

حدس زدم بایستی در مورد مطالب بنده و سایر دوستان باشد که اگر چنین باشد در همین جا رسما معذرت میخواهیم و از ایشان مجدد تقاضا میشود به وبلاگ سر زده و یه در میون واسمون نظر بزارن!!!

ممنون.

در غیر از اینصورت بایستی راه حل دیگری یافت!!

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 17:23 |

سلام

خوبین؟

راستش ایبار بهونه نوشتن من "قوطی نمایش عکسهای متحرک" یا همون "تلویزیونه"!!!!

تازگی ها این وسیله مقدس در کشورمون شروع کرده به فرهنگ سازی در زمینه "کتاب و کتابخوانی"!!!

و عجب تاثیری گذاشته آقا!

روم به دیوار! گلاب به روتون! حمل بر خود ستایی نباشه! کسی که این ایده رو داده مطمئنا از متفکرین معاصر ایران بوده!!!! و من از دکترین عزیز آقایان دکتر عباس حری محترم و دکتر فدایی عراقی عزیز، و سایرین دکتریون عزیز مشغول در دانشگاه تهران، عاجزانه میخواهم این "نابغه ی تلویزیون" را گیر آورده و یک دیپلم افتخاری "دکترای کتابداری" (از همون جنسی که زیاد در مملکت پخش میکنید!) با تمام تشزیفات و یک عدد نون اضافی پیشکش کنید!!!

مطمئن باشید اگر فقط 313 تا از این نابغه ها در مملکت یا در رشته کتابداری داشتیم در عرض چند روز اعلام رسمی میشد که کتابدارا بیان سهام عدالت بگیرن!!! (جدا تا این حد پیشرفت میکردیم!!)

خوب بگذریم!

من فقط یه سوال دارم! ما حدودا 10 تا شبکه رسمی، 10 تا شبکه غیر رسمی و بیشمار شبکه قاچاقی در ایران داریم که الحمدالله هیچکدوم دیگه شبا برفک هم نشون نمیدن! یعنی واقعا در این میلیون ساعت، جا نبود که درست وقتی "تبلیغات بازرگانی" شروع میشه باید بنویسیم:

"کتاب، یار مهربان"!!!!!!

یعنی دقیقا وقتی که همه اعضای خانواده در وسط فیلم "دلنوازان" به فکر فرو رفته و غرق در محتوی این فیلم "شاهکار" شده اند! این شعار با آرم تبلیغات بازرگانی ظاهر میشود! و آنگاه است که همه با هم صدا میزنیم:  " اَه......."

البته خدا را شکر ما که شرطی نمی شویم و همچنان با شور وشوق به خواندن کتاب های کنکور!!! ادامه میدهیم تا این چند دقیقه متوسط مطالعه روزانه ایرانیان را همچنان حفظ کنیم!

-------------

ولی از حق که نگذریم این 2تا برنامه خیلی به دلمان چسبید(حتما ببینید):

شبکه آموزش: تدریس "سازماندهی مواد2" –سه شنبه ها

شبکه سه: "باغ کاغذی" حدودا ساعت 19

·   با تشکر!

نویسنده این مطلب:

·   هیچگونه مسئولیتی در قبال حرفایش قبول نمیکند!

·   هیچگونه منظور و هدفی را دنبال نمیکند!

·   روی صحبت با هیچ کسی ندارد!

·   اگر در این مورد ایمیلی دریافت کند خوشحال نمیشود!

·   در غیر این صورت ایمیل ببیند، ذوق میکند!

·   مثل خ.س مطالب را به کسی تقدیم نمیکند!

·   انتقاد را بسیار دوست دارد، اگر از خودش نباشد!

·   "تعریف" باعث ایجاد "ملق" در بدنش میشود!

·   چشم! خداحافظ!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 18:6 |
 

پائیز مثل هر فصل دگر باز آمد. 

و این رسم زمان من و توست! 

هر آمدنی را رفتنی ست در کار. 

روزهای خزان همه یادگاران تو اند. 

روز میلاد تواند. 

روز میلاد منند. 

روز میلاد من و تو.

 

+ نوشته شده توسط پری صیدی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:47 |

همواره تویی

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

"تقدیم به..."

-------------------------------------------------------

یه سلام "شرجی و گرم" مثل هوای اهواز  خدمت همه دوستای عزیز

می خواستم بگم از متن های من برداشت بد نکنید

نه کله ام خورده به جایی و نه منظور خاصی دارم اگه می بینید بعضی کلمات رو با یه رنگ دیگه مینویسم!!!

راستی یه عرض تسلیت خدمت خانم گلیوند و خانم خباز به خاطر از دست دادن عزیزانشان و ناراحتی به خاطر کنسل شدن جشن ازدواجشون...

 

 

 



 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 16:17 |
بگي(ص.س) کوچولو گفت :«امروز نمي توانم به مدرسه بروم ؛
سرخک و اريون گرفته ام.»
سرتا پاي تنم پر از جوش و زخم و تاول شده ،
دهانم خيس است ؛ گلويم خشک ؛
و چشم راستم باباغوري (نوعي کوري که چشم از حدقه بيرون مي زند) شده است .
لوزه هايم اندازه دو تا سنگ يک کيلويي شده اند .
تا حالا 16 دانه «آبله مرغان» روي تنم شمرده ام .
آهان ، يکي هم اينجاست که مي شود 17 تا .
صورتم انگار به رنگ سبز در آمده !
پايم از بيخ قطع شده ، چشمهايم آبي شده ،
گويا «تب نوبه» (تب ناگهاني) هم گرفته ام !
سرفه مي کنم ، عطسه مي کنم ، نفس نفس مي زنم و چه گلودردي دارم !
چانه ام را تکان مي دهم ، پشتم درد مي گيرد !
نافم يواش يواش تو مي رود !
کمرم پيچ برداشته و قوزک پايم در رفته !
باران که مي آيد ، آپانديسم درد مي گيرد !!
دماغم يخ زده ، انگشتان پايم خواب رفته ،
گردنم عين چوب خشک شده ، صدايم گرفته ،
به زحمت مي توانم حرف بزنم .
زبانم دارد هي گنده تر و گنده تر مي شود .
به گمانم کچل هم مي شوم !
آرنجم کج شده ، ستون فقراتم خم برداشته ،
تبم به بالاي 108 درجه رسيده !
مغزم آب رفته ،
گوشم کر شده ،
توي گوشم يک سوراخ هم پيدا شده !
چي ؟ گفتي چي ؟
گفتي ... امروز تعطيل است ؟(چی گروه کتابداری جلسه دارد!!)
خداحافظ! من رفتم بازی 
+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 15:33 |

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من


  

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 12:16 |

الفی دیگه از هیچی نمی ترسه ! آلیس شوهر کرده. دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده داره! آن شرلی آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده. حسابی جیب مردم رو خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی!. ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!  بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!  شلمان هنوزم خوابه ! پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!  بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!  بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن!  تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!  تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!  تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه ! جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر)!  چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!  حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!  خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده)!  خانواده دکتر ارنست همسایه مونن. هر سه تا   بچه اش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!  رابین هود رو تو اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن! سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن. خوب که چی؟!  کایوت بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد! هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!  لوک خوش شانس ساقی محله مونه!  مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!  گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!  ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!  آقای پتی‌بن تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس! معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!  آقای نجار مرده و ازوروجکم خبری نیست!  پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!  هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد! نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه! راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 16:31 |

در کوچه باد میآید

در کوچه باد میآید و من به جفت گیری گلها می اندیشم

....

و این زمان خسته و مظلوم

....

مردی از کنار درختان خیس میگذرد...

سلام.. سلام...

....در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها...

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست!!

او هیچ وقت زنده نبوده است...

...در کوچ باد می آید

این ابتدای ویرانی است

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند، باد می آمد!

برای گوش کردن کامل دکلمه به آلبوم "پری خوانی"/خسرو شکیبایی گوش کنید!!

 

 

سلام! سلامی هر چند دور، ولی با هزار امید رسیدن به دوست! (م)

خوبین؟

سلامتین؟

تا حالا شنیدین میگن: "گربه صفت نباشید!!"

حکایتش رو هر چند قبلا شنیده باشید من دوباره میگم:

« شما حتما تا حالا یه خانم گربه! خوشگل دیدین که توی خیابون در حال گذر باشه! همین خانم اگه زیر بارون بمونه، وقتی به گودال های آب میرسه موهای بدنش سیخ میشه! و جوری روی سرپنجه راه میره که گویی مواظب لاک ناخن پاش پاک نشه!! ولی همین خانم با تمام بی حیایی و با کله، برای گرفتن ماهی، چنان شیرجه ای در آب حوض میزند که گویی مسابقات المپیک 2016 (نوش جون برزیلیها!!!) می باشد! و زین داستان آموزنده جمله قصار "گربه صفت نباشید" ایجاز میشود!

 

حالا شاید بپرسید برای چی کلاس قصه گویی راه انداختم!

باید بگویم که به نظر این بنده حقیر، از امروز "گربه صفت باشید!!!"

بعععله!

به نظر من ماهی برای بدن خوبه (هفته ای 2بار) و آب گودال بارون کثیفه (آنفولانزای خوکی و خرکی!!!)..

و آب تنی تو حوض هم که حال میده!! پس " + فکر کنید!" و "گربه صفت باشید"

 

یعنی همیشه نون رو به نرخ روز بخورید!! (هر چند با "تقسیم عدالت احمدی نژاد" فکر نکنم دیگه حتی بتونید نون بخرید!!!)

و در یک جمله:

 

گناهی نیست اگر برای رسیدن به بهشت، گناهی کنی!

و اما منظور کلی:

"خواهشا

روزی 12 دقیقه فکر کنید که جرا فکر نمیکنید!"

البته دور از جون شما!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 16:28 |