تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

...............

بیاین توی این روزای اعتکاف واسه هم دیگه دعا کنیم؛ "یادتون نره"

یا حق

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 3:5 |

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 2:32 |

زمان میگذرد...

من دلتنگم...

دلتنگ آن چه نمیدانم چیست...

نمیدانم اما چشمهایم را خیسِ خیس میکند از اشک...

من دلتنگم...

و زمان...

میگذرد...

آرام...

آرام...

دلتنگی هایمان را شاید یک روز، باد

با خود ببرد؟...

مگر نه که این طور است؟...

بگو...

بگو...

من دلم تنگ است...

چه اعترافِ ساده ی محزونی...

بگذار دلم اندوهش را بی آویزد بر اندرونی های ذهنُ روح...

بی آنکه محاکمه اش کنم

که چرا بغض کرده است!...

زمان میگذرد...

مثل باد...

مثل برق...

شاید ، یک بار...

مثل باد، دلتنگی های مرا با خود ببرد!...

شاید...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 21:45 |
سلام به همه دوستای عزیزم

خوبین؟

امیدوارم هرجا هستین از هر لحاظ بهتر و شادتر از گذشته باشین

نوشته های نسیم هواییم کرد...

آره همه چی خیلی زود گذشت..خیلی...

هفته گذشته که اهواز بودم نمی دونم بگم وقت نبود یا من کم لطفی کردم و نرفتم دانشگاه آزاد پیش نسیم، سحر و زهرا؟!!

به هر حال رفتم و اومدم و باید بگم چمران، علوم تربیتی، کارگاه، خوابگاه و... بدون دوستان خیلی دلگیر بود(مخصوصا یکشنبه)

ولی بودن پری، سکینه، مریم، آقایان جعفری و بازوند خیلی خوب بود

برای دیدن دوباره دوستان...

     

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 1:1 |

  

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 0:36 |

حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 0:34 |

هنگامی که عشق فرا می خواندتان

 از پی اش بروید

 گر چه راهش سخت و ناهموار باشد

 هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان

 خود را در آن بالها رها کنید

 گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد

 و زخمی تان کند

 و هنگامی که با شما سخن می گوید

 باورش کنید

 گر چه طنین کلامش

 رویاهایتان را بر هم زند

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 0:55 |
زیر نمناک ترین پلک بهار می خوابم یا همان جایی که گذر راه تو بود............

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:4 |
گفتم سلام

گفتا خفه

گفتم غمم

گفتا خفه

گفتم سرم

گفتا خفه

گفتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گفتا خفه

تو کافری

اسمش مبر!

گفتم تو را با آن خدا

با این غم و با این صدا

میذارم و میرم ولی

این را بدان ای خارزار

اینک منم با این خدا

اما تویی با آن خدا!

بغض گلومو گرفته این ها حرفایی بود که پشت سر هم اومد تو ذهنم نمی دونم چرا چی شد اما.........

دیگه هیچ چی با دیدن این صحنه واسم معنی نداره....

خستم......

دلم یه هق هقه بلند می خواد....

دلم یه بیابون می خواد واسه یه فریاد فقط یه فریاد.....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 19:56 |

تقدیم به خودش!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 14:21 |

با سلام به تمام دوستان عزیز و همکلاسی های عزیز پراکنده در ایران!

آخ گفتم ایران یاد حماسه پرشکوه ۲۲ خرداد افتادم!!!

حماسه میلیون ها رای که البته سهم کاندید "لر" زیاد نبود ولی همه میدونن که٬ چه لرا رای بیارن چه نیاران ملت غیوری هستن و همیشه در صحنه حضور بارزی دارن!!!

بهر حال به تمام احمدی ها هم تبریک می گییم!!!

------------

چون بچه از مادر نوشتن باید بگم من هم این روز رو هر چند ۲ روز گذشته ولی به تمام مادرای دنیا و به خصوص به ... تبریک میگم و واسه همشون یه بغل دعا و یه سبد خیر می فرستم...

------------

و اما از هر چه بگذریم سخن " ساده باشیم" بهتر است...

بعد از یه ماه طاقت نیوردم و دوباره  اومدم کارگاه!!!

در آخر باید از طرف کل بچه ها یه تشکر درست و حسابی از خانم ها خادمیان و سیامکی کرد که نذاشتن گرد "رفتن" روی وبلاگ بشینه!!

------------

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 11:59 |

 

به من گفته بودند عشق را در جايي مي توان يافت كه زندگي باشد، كه زيبايي باشد.

گفته بودند عشق در روييدن است، در دل سپردن و من به جستجوي عشق برآمدم و آن را در روياندن ديدم، در زندگي بخشيدن.

عشق را در جان كسي يافتم كه وجودش را فداكارانه، ايثار كرد تا تجسم عشقش، خورشيد تابناك حيات ديگري باشد. آن كس كه تمامي شادي هاي دنيا را در شنيدن ضربان هاي قلب كودکش خلاصه كرد. كسي كه خداوند ماهتاب عشق در زمينش ناميد.

من، عشق را در تلألو چشمان كسي يافتم كه اولين گام هاي كودكش را به تماشا نشسته بود. عشق را در دستان لرزان كسي ديدم كه پيشاني تب دار فرزندش را نوازش مي كرد. من، عشق را در آغوش گرمي ديدم كه هماره، گرم و گشوده و پذيرا است و قلبي كه هرگز از تپيدن، تنها براي ديگري باز نمي ايستد.

آري، عشق، منتهاي عشق، اين است: فرشته بودن اما بالهاي خود را به ديگري بخشيدن.

عشق اين است: مادر بودن...

تقدیم به همه مادران(البته با یک روز تاخیر)

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:28 |

مادرم دوستت دارم

روز مادر به همه ی مادران ایران زمین مبارک باد.

مادر کسی است که اگر ببیند فقط چهار تکه شیرینی برای پنج نفر وجود دارد ،  فوری اعلام میکند که اصلاً شیرینی دوست ندارد .تِنوا جردن

  بهترین درمان در جهان ، بوسه ی مادر است .

  مادر بزرگترین معلم من بود .  معلم عشق ، دلسوزی و جسارت . اگر عشق مثل گلی قشنگ است  ، پس مادر من آن گل قشنگ عشق است . استیون واندو

  در گوش یک بچه ، « مادر»  به هر زبانی افسون کننده است . آرلین بندیکت

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:47 |

 

زندگی تمام چیزی ست

که جان دارد...

رشد میکند..

میبالد،

می شکفد،

می شکوفاند تمام عالَم را...

زندگی خودِ خودِ ماییم،

وقتی که میخندیم!...

......................................

سلام صبا جان خوش بگذرد، خیلی دوست داشتم بیام ولی نشد. جای ما رو هم خالی کن

خیلی دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 12:36 |
 

سلام بچه ها

خوبین؟

چرا پیداتون نیست؟

هرکی میاد یه پست میذاره که از این به بعد منم میام ولی انگار این روزا...

الآن سایت دانشکده ام

سرعت اینترنت عجیب بالاست...

به یاد همه روزهای خوب باهم بودنمان

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 14:2 |