تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

آقا اجازه!  اين يک قصه نيست بلکه جوابيه است به استادمان جهت تمامي آزار و اذيتي که نثار مغز ما کرده است...

 

نمي دانم چه توقعي ايست که اين اساتيد دارند که هي ما برويم تحقيق کنيم، مقاله بنويسيم، تکليف بياوريم، تکليف ببريم داستان بنويسيم(!)، آخه نمي دوننن ما کار رو زندگي هم داريم، يادمان هست چندي سال پيش در روستايمان صبحها، با صداي خروس بيدار مي شديم و بعد از خوردن چند ده تا نان با چند ده تا قاشق روغن حيواني و چند ده تا قاشق عسل از کندوهاي مش قنبر، بسته کتابهايمان که مشتمل بود بر تمامي کتابهاي آن سال مدرسه را که همان اول سال گوني پيچ کرده بوديم براي تا آخر سال برمي داشتيم و راهي مدرسه مي شديم،  مدرسه امان دويست قدم اون طرف تر از خانه امان بود تازه  اگر شانس با ما يار بود مي توانستيم نصف راه را هم با الاغه حاج يوسف برويم، هميشه ي خدا، ما يکي دو سه ساعت زودتر  از موعد مقرر به مدرسه مي رسيديم تا دبير محترم بيايد! ما در آنجا براي خودمان مخي بوديم، يادمان هست بچه هاي کوچه ما را انيشتين صدا مي زدنند! ما در مدرسه اصلا پاي تخته نمي رفتيم! اصلا براي شاگردي چون ما ننگ بود! ما در مدرسه امان هر هفته زنگ ورزش داشتيم که چون توپ نداشتيم، مي رفتيم با بچه ها در باغ هاي پشت مدرسه گردوهاي رسيده را که انگار صاحب نداشت مي خورديم! کتابهايمان را هم همان اول صبح ول مي کرديم گوشه مدرسه تا باد بخورند! کار ثابت و لذت بخش بعدي امان کتابها را برداشتن و به خانه رفتن بود! در بين راه کارهای بسياری انجام می داديم: سوار الاغ مي شديم، گوسفندها را "هي" مي کرديم، اگر پولي هم داشتيم يک نوشابه از همت خان مي خريديم و سر مي کشيديم! مرغ هاي دهدار را هم با لگد مي زديم تا درس عبرتي باشد براي سايرين که ما هنوز هم اينجا داراي قوتي و زوري هستيم! به خانه که مي رسيديم مادرمان برايمان اسپند دود مي کرد، نهار را با تمام احترام برايمان مي آورد و در زمان ناهار خوردن دائم نگاهمان مي کرد و قربان صدقه امان مي رفت! هي ... روزهاي خوشي! چه زود گذشتی!  

موهايمان تا ميخواست به اندازه ابروانمان شود ماشين رحيم آقا امانش نمي داد و کله امان سفيد مي شد! خبري از شونه و ژل و روغن و.. نبود! دو بار در سال مراسم شستن بدن داشتيم و يک بار در سال آن هم دمدماي عيد مراسم شستن لباس!

خيال چنداني نداشتيم جز آوردن نفت براي چراغ و سر زدن به زمين هاي خودمان جهت نظارت بر کيفيت کاشت!

شب هاي خوشي مي گذشت و هر روز شان اجتماعي امان بالاتر و بالاتر مي رفت! در ايام امتحانات هم ما ديگر رئيس خانه بوديم و سرور ساکنات،  مرغ ها هم حق قد قد نداشتند! اگر چه شب هاي امتحان شب هاي بدي بود اما تلخي اين شب ها يکي دو روز بعد از امتحانات وقتي با بچه هاي همسايه ميرفتيم تو کوچه فوتبال، تموم مي شد!

 

در خوشي ها غرق بوديم که فهميديم بايد باعث افتخار روستا شويم و براي اولين بار بياييم بيرون از روستا و به تمام بچه شهري ها روستايمان را بشناسانيم! يادمان هست که پدرمان در همان اوان جواني و خوشي، به ما مي گفت: "گل سيش به چا سرين تَ.. اِ باندني اوي بردا[1]؟"

از همان روزها، غرق در آرزوهاي دانشگاه و شهر بوديم! چه مهندسي ها و چه دکتراهايي که در خيالمان نگرفتيم و چه خدمت هايي به جامعه امان نکرديم!

نمي دانم کتابداري کجاي سرنوشت ما بود که همين اول جواني يقه امان را چسبيد و نگذاشت بفهميم که ديگر روياي پدر و مادرمان را براي دکتر و مهندس شدن بچه اشان  را به باد داده ايم .. نمي دانم اين کتابداري کجا بود که تا نيامده بوديم مي گفتيم "دنيا که به آخر نرسيده است" اما تا آمديم فهميديم دنيا براي ما اصلا از کرگي دم نداشت!

و تازه نمي دانيم چي شد که يهو ديديم چند روزه ديگه بهمون ميگن ليسانس!

غم از دست دادن لحظه هاي ناب زندگي امان را که ول کنيم توي اين گير و داد فهميديم مي شود حداقل ما براي خودمان کاري دست و پا کنيم، گليممان را که آب برد حداقل کلاهمان را باد نبرد!  اما انگار اين اساتيد نمي گذارند ما يک آب خوش از گلويمان پايين برود آخر اين اساتيد نميدانند ما در مدرسه دهمان فقط صبحها مي رفتيم و ظهر ها برميگشتيم چيزي به نام درس خواندن نداشتيم! آخر نمي دانند ما در مدرسه دهمان يک کتابخانه که هيچ يک کتاب غير درسي هم نداشيم تازه کتابهاي درسي امان را تا ميامديم بخوانيم پاره ميشد! آخر اين ها نمي دانند ما بچه هاي يک نظام آموزش و پرورش متغييرالبيانات (يا همان کشکي خودمان) هستيم و اصلا هم با سياست کاري نداريم! من مطمئنم اينها از وضع کنوني ما بيخبرند وگرنه اين قدر ما را به بيگاري نمي کشاندند! اينها نمي دانند ما در اينجا بايد هر روز خودمان را مثل ساعت با شرايط عمومي(!) تنظيم کنيم آن هم قديم و جديد! آخر اينها نمي دانند ما هر روز 45 دقيقه در صف ماکاراني مي ايستيم تا شکممان را خفه کنيم! آخر اينها نمي دانند ما هر روز بايد براي ساکت کردن اتاق قانون وضع کنيم عينهو مجلس! آخر اينها نمي دانند ما پنجشنبه و جمعه ها بايد به تمامي بچه هاي ده، که تلفن ندارند ايميل بزنيم تا دلمان و دلشان وا شود! آخر اينها نمي دانند ما بايد صبحها از 2 ساعت قبل از شروع کلاس ها منتظر سرويس باشيم و نيم ساعت دنبال سرويس بدويم و آخر سر هم با اتوبوس واحد و در فشار 45 نفر بر متر مربع بياييم دانشگاه! آخر اينها نمي دانند ما در اين شرايط اصلا مغزمان فکرش را هم نمي کند که تحقيق چيست!

آخر اينها نمي دانند همه که پروفسور نيستن البته دور از جون خودمان! اينها نمي دانند ما از ده آمده ايم، و بچه هاي ده هر کاري که از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند ولي اينجا کاري که دلچسب آنها باشد نيست!

ما اصلا روحياتمان اينجا لگد مال شده است ما اصلا نمي توانيم اين وضع را تحمل کنيم لذا در آخرين جلسه شور و مشورتي که با بچه هاي ده گذاشتيم قرار شد که ديگر زير بار حرف زور نرويم و حرف خودمان را ولو به قيمت از دست دادن تمام گوسفندهايمان هم که باشد بزنيم، ما اصلا ديگر مي خواهيم اعتراض کنيم!

ما بچه هاي ده همين الان اعتراض خودمان را به صداي بلند اعلام مي داريم و مي گوييم ما نمي خواهيم اين استبداد استادي شاگردي را!!! ما مي خواهيم مثل خان بياييم مثل خان برويم ما اصلا  نمي خواهيم دستمان به کيبورد هاي کثيف کامپيوترهاي دانشکده تماسي داشته باشد!  ما اصلا نمي خواهيم در اين هواي آلوده ي شهري برويم کار آموزي! ما اصلا دلمان نمي خواهد کتاب بخوانيم!  اصلا به اين کتابهاي کتابخانه شک شرعي هم داريم! ما اصلا مي خواهيم 20 دقيقه صبحها بيشتر بخوابيم! و در بين کلاسها 20 دقيقه بريم بيرون آب بخوريم! و تازه اساتيد بايد بدانند ما از امروز مي خواهيم 45 دقيقه مانده به ته کلاس بگوييم "استاد خسته نباشيد"! ما اصلا الکي الکي دنبال بهونه ايم تا درس نخوانيم تا اينجايش که حق ماست! اما مي دانيم که حق شما اساتيد هم دادن نمره است و چون ما مبنا را بر اعتراض نهاده ايم لذا در همين جا اعتراض خود را مبني بر نمره اي که به اين داستان مي دهيد اعلام مي داريم!!!

در پايان به رسم ادب بچه های ده، من از تمامي کساني که در نوشتن اين داستان من را ياري نمودند تشکر مي کنم و از همين جا به بچه های ده خودمان و تمام روستا های سراسر دنيا مي گويم من ره رو تمام شعار هاي انقلابي آنها خواهم بود و تا حقمان را نگيرم به روستا بر نمي گردم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[1] -  (يعني: پسر عزيزم و گرانقدرم، تو مي تواني افتخار من، مادرت و تمام اهل روستا باشي! تو مي تواني بروي شهر و براي ما سوغاتي بياوري! تو مي تواني بروي مثل اون مرده که کمر درد منو خوب کرد دکتر بشي!)

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 16:28 |
من گمان می کردم

 دوستی4 فصلش همه آراستگیست

 من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

 من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

 سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

 دل هر کس دل نیست

 قلبها آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 من چه می دانستم....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 15:42 |

 

بخشنامه ۱۲۰۶۵ / ط ۸۶ مورخ دهم خرداد ۱۳۸۶ شمسی

ابلاغيه به شورای محترم پول و اعتبار

 

روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران اعلام کرد به دنبال اعتراض جمع کثيری از هموطنان عزيزمان از چاپ و نشر اسکناس ۵۰۰۰ تومانی با حديثی منسوب به پيامبر با عبارت "اگر دانش در ثريا هم باشد مردانی از پارس بدان دست خواهند يافت"، اين بانک تصميم گرفته است برای دلجويی از هم ميهنان غير فارس، اسکناسهای بعدی را با احاديث زير به زودی روانه بازار کند:

 

ده هزار تومانی: اگر دانش در پشت کوه هم باشد شيرمردانی از لرستان بدان دست ميابند

 

پانزده هزار تومانی: اگر دانش در خشخاش هم باشد بدون شک دلاورانی از سيستان به آن دست ميابند حتی اگر نيروی محترم انتظامی مانع شود

 

 

بیست هزار تومانی: اگر دانش احتمالاً سر گردنه هم باشد، مردانی از کردستان به آن دست يافته و سر او را ميبرند و دانش را از آن خود ميکنند

 

سی هزار تومانی: اگر دانش در همين چند قدمی هم باشد، مردانی از شيراز هيچوقت حال ندارند که به آن دست يابند

 

سی و پنج  هزار تومانی: اگر دانش در روی قله های کوه الوند باشد مردانی از آذربايجان آن را دردريای عمان جستجو ميکنند

 

چهل   هزارتومان: اگر دانش مفتی باشد و بعداً بتوان آن را فروخت، شک نکنيد که مردان و زنانی از اصفهان برای دست يافتن بدان، از هم پيشی ميگيرند

...

..

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 13:44 |

از اونجایی که هی به ما گیر دادین که داری عشقولانه می نویسی! باید بگم این پست اصلا ربطی به "عشق" نداره کلاً سیاسیه!! (یا شایدم ...)

اگر 2 گاو داريد ...

نحوه دوشيدن شير 2 گاو شما از ديدگاهاي مختلف...



سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.

كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند.

فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.

كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.

نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد.

آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند.

ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد.

آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد.

دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد تا بنوشند.

بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.

سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد.

ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد.

رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد.

متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند.

ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود.

دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.

سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست.

....................::::::::::::::::::...................


+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:50 |

با اینکه یه مدتیه فقط خودم مطلب می زارم و یه جورایی وبلاگ شده وبلاگ شخصی

 ولی من دست بردار نیستم ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


گوینده ای می گفت : در خبر است که حضرت امام زاده یعقوب را در مصر ، بالای بام گلدسته شغال خورد .
شخصی از پای سخنرانی گفت : آقای محترم ، امامزاده نبود ، پیغمبر و پیغمبر زاده بود . یعقوب نبود ، یوسف بود . مصر نبود ، کنعان بود . بالای بام گلدسته نبود ، در چاه بود . شغال نبود ، گرگ بود . گرگ هم واقعا نخورده بود ، بلکه نسبت دروغی بیش نبود .

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 13:36 |

Some of the Best Moments in Life:
بهترين لحظات زندگي

* To fall in love.
عاشق شدن

* To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره

* To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتيد ببينيد هزار تا ايميل داريد

* To go for a vacation to some pretty place.
به يه حاي خوشگل بريد براي مسافرت

* To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از راديو گوش بديد

* To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بريد و به صداي بارش بارون گوش بديد

* To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومديد بيرون ببينيد حو لتون گرمه !

* To clear your last exam.
آخرين امتحانتون رو پاک کنيد

* To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
يه کسي که معمولا" زياد نميبيننش ولي دلتون مي خواد ببينيد بهتون تلفن کنه
• To find money in a pant that you haven't used since last year .
توي يه شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي کرديد پول پيدا کنيد

* To laugh at yourself looking at mirror, making faces.:)))
براي خودتون تو آينه شکل در بياريد و بهش بخنديد

* Calls at midnight that last for hours.:))
تلفن نيمه شب داشته باشيد که ساعتها هم طول بکشه

* To laugh without a reason.
بدون دليل بخنديد

* To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنويد که يه نفر داره از شما تعريف مي کنه

* To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of
hours.
از خواب پاشيد و ببينيد که چند ساعت ديگه هم مي تونيد بخوابيد

* To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کنيد که شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره

* To be part of a team.
عضو يک تيم باشيد

* To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کنيد

* To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کنيد

* To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبينيد دلتون هري بريزه پايين !

* To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانتون سپري کنيد

* To see people that you like, feeling happy.
کساني رو که دوستشون داريد رو خوشحال ببينيد

* To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پليورش رو بپوشيد و ببينيد هنوزم بوي عطرش رو ميده

* See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده

* To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنيد

* To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشيدکه بدونيد دوستتون داره

* To laugh .......laugh........and laugh ...... remembering stupid things
done with stupid friends.
يادتون بياد که دوستاي احمقتون چه کار هاي احمقانه اي کردند و بخنديد و بخنيد و ....... بازم بخنديد

These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک مشکل نيست که حلش کرد بلکه يه هديه است که بايد ازش لذت برد.

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 9:40 |

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه های یاءس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را از هر طرف بخوانی نان است.

قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط معصومه خباز طراحی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 22:7 |


یک فابل عشقی ..

سیاست+عشق=!!!

دوباره داستانش را رد کردند. این بار سردبیر بالای داستان نوشته بود:
«نواز، جان مادرت این شخصیت نظامی را از توی داستان دربیار سر همه ما را می بری بالای دار، آقا جان پرویز مشرف را ول کن! جان مادرت یک داستان عشقی بنویس که نه آدم نظامی تویش باشد نه کسی از خارج آمده باشد داخل کشور، نه اصلا آدم تویش باشد، اصلا یک فابل بنویس. یک فابل عشقی. ارادتمند.»

هفتمین داستانش را هم رد کردند. دیگر حوصله اش سر رفته بود. داستان عشقی بلد نبود بنویسید، چند سال بود که هر چه نوشته بود سیاسی بود. اما اوضاع این روزها در کشور حتی مثل یک هفته پیش نبود. کوچکترین انتقادی از دولت به دو راه ختم می شد، یا باید با نخست وزیر دیدار می کردی تا او نقد پذیر جلوه کند یا نامت می رفت توی لیست سیاه کنار آن دسته از نویسندگانی که از صهیونیست ها دلار گرفته اند در نقد دولت داستان بنویسند. همین هفته ی پیش بود که مراسم بهترین کتاب سال برگزار شد. نواز می دانست که کتابش هیچ امیدی برای بردن جایزه ندارد و در عمل هم این اتفاق افتاد. جایزه بهترین داستان کوتاه سال به کتاب «نخست وزیر حرف ندارد» ، جایزه بهترین پژوهش به کتاب «بررسی کرامات دولت از دیدگاه نو» و جایزه بهترین رمان سال به «اعجاز معجزه در کابینه» اعطا شد تا مراسم امسال سراسر غافلگیری باشد. چاره ای نبود باید چیزی می نوشت وگرنه از حقوق خبری نبود. شروع کرد به نوشتن فابل اما سراغ هر حیوانی که می رفت چیزی در ذهن اش نقش می بست، می ترسید کسی این حیوان ها را به خودش بگیرد. دست از نوشتن کشید و سعی کرد کمی تمرکز کند. حین تمرکز ناگهان یک داستان عشقی رمانتیک در ذهن اش نقش بست و بلافاصله شروع به نوشتن آن کرد:

[ما هر سه تا کیف داشتیم و در تاکسی نشسته بودیم. یکی کیف گران قیمت چرمی، یکی کیف ارزان قیمت پارچه ای و یکی کیف قفل دار مدرسه ای. ما هر سه تا عینک زده بودیم. یکی عینک ظریف طبی، یکی عینک دودی اسپرت و یکی عینک کائوچویی. ما هر سه تا کنار هم نشسته بودیم. یکی از ما مشغول روزنامه خواندن شد. کسی که عینک دودی اسپرت زده بود، گفت: «آخه اینم شد روزنامه.»
آقای راننده که یکی از همان روزنامه ها را روی داشبورد ماشینش گذاشته بود خواست چیزی بگوید که آقایی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «شما اصلا خوندیش؟ این حرف توهین به یه مملکته، می دونی این روزنامه چقدر خواننده داره؟»
بعد رو کرد به کسی که که کیف پارچه ای داشت و گفت: «شما که می دونید؟»
و او که کیف پارچه ای داشت گفت: «اوهوم.»
کسی که که کیف چرمی گران قیمتی داشت، ادامه داد: «بهرحال من با این طرز فکرها مخالفم، اصلا با این کارها درست نمی شه.»
در همین لحظه کسی که عینک ظریفی به چشم زده بود، گفت: «هی آقا مگه تو از انقلاب چی می دونی؟»
در همین لحظه آقای راننده محکم کوبید روی ترمز و کسی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «البته منظور ایشون اینه که آدم نیاز به پیشرفت داره، مگه نه؟»
و کسی که کیف پارچه ای داشت، گفت: «اوهوم.»
کسی که کیف گران قیمت چرمی داشت، ادامه داد: «بهرحال من همیشه این لغت رو مترادف با خرابکاری معنی کردم»
و بعد رو کرد به کسی که عینک کائوچویی داشت و پرسید: «شماها که خرابکار نیستید؟»
در همین لحظه آقای راننده سوال کرد: «قربان اینجا پیاده می شید؟»
ما دو نفر بودیم. آقای راننده که رانندگی می کرد. کسی که عینک کائوچویی زده بود و کیف قفل دار مدرسه ای داشت و او که عینک ظریفی زده بود و کیف پارچه ای داشت.]

داستان را که نوشت دوباره آن را مطالعه کرد و برای اضافه کردن بار عاطفی قصه یک جای آن اضافه کرد: «یک قلب قرمز پلاستیکی از آیینه ی جلوی تاکسی آویزان بود.»
بعد سریع آن را ماشین کرد و به دفتر روزنامه فرستاد.
عصر همان روز نامه ای از سردبیر به دست اش رسید، سردبیر نوشته بود:
«نواز جان، تو را به ایمانت قسم می دهم که بگذار این انتخابات کوفتی نخست وزیری تمام بشود کل سرمقاله های سیاسی روزنامه را می دهم خودت بنویسی، جان مادرت فعلا اصلا ننویس، داستان را هم پاره کردم بعد سوزاندم، به کسی اینها را نشان نده، هفته دیگر نخست وزیر روزنامه نویس ها را دعوت کرده به شام، لیست اسامی را که دادم نوشتم تو را برای خیر رسانی فرستادیم شاخ افریقا، برایت بلیت دهلی گرفته ام همین امشب برو. جان مادرت آنجا چیزی ننویسی ها؟با شبکه های معاند و غیر معاند هم گفتگو نکن، کاری به وزیر و کابینه و اقتصاد مملکت هم نداشته باش، جشنواره موسیقی و داوری کتاب سال و عبور مترو از تئاتر هم به من وتو ربطی ندارد، یعقوب شاد را هم گرفته اند. حق اش بود. باید زبان به دهان می گرفت که نگرفت، برو آنجا مسابقات هاگی را ببین برایم نقد بنویس در مورد هاکی، فقط در مورد هاکی. قربانت نامه ی مرا هم خواندی امحا کن. ارادتمند تو.»



+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 14:50 |

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 8:39 |