تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

آگر عشق ارتفاع داشت،

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی،

آنگاه شاید

پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخر می گرفتی!!

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت،

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند!!

اگر به راستی خواستن توانستن بود،

محال نبود وصال،

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند!!

اگر گناه وزن داشت،

هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد...

تو از کوله بار سنگین خویش

ناله می کردی

وشاید من، کمر شکسته ترین بودم!!

اگر غرور نبود،

چشمهایمان به جای لب ها سخن نمی گفتند،

و ما کلام دوستت دارم را،

میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم!!

اگر دیوار نبود،

نزدیک تر بودیم!

همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای یک سفره

سهم همه بود،

و هیچ کس

در پشت هیچ ناکجایی

پنهان نمی شد!!

اگر ساعت ها نبودند،

آزادتر بودیم...

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را

در میان بیست و چهار زندان

حبس نمی کردیم!!!

اگر خواب حقیقت داشت،

همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبریز از ناباوری بودم!

هیچ رنجی بدون گنج نبود

اما گنج ها شاید، بدون رنج بودند!!

اگر همه ثروت داشتنند،

دل ها

سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند،

و یک نفر در کنار خیابان

خواب گندم نمی دید،

تا دیگری از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه اش را

نثار او کند...

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند!!

اگر مرگ نبود،

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود!!

ترس نبود،

زیبایی نبود،

و خوبی هم شاید!!

اگر عشق نبود،

به کدامین بهانه می گریستیم

و می خندیدیم؟!

کدام لحظه ی نایاب را

اندیشه می کردیم؟!

و چگونه عبور روز های تلخ را

تاب می آوردیم؟!

آری بی گمان

پیش از اینها مرده بودیم!!

اگر کینه نبود،

قلبها

تمام حجم خود را

در اختیار عشق می گذاشتند!!

من

با دستانی که زخم خورده ی توست،

گیسوان تو را نوازش می کردم

و تو

سنگی را

که من به شیشه ات زده بودم

به یادگار نگه می داشتی!!

و ما

پیمانه هایمان را

شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان

می نوشیدیم!!

 پ.ن: تقدیم به همه ی همکلاسیام که از دستم ناراحنن

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:24 |
جایی که فکرشو نمیکنی حقیقت سایه بودنت خودشو نشون میده..سایه ای که در هوای ابری زمستان از اون هم دیگه اثری بر جای نمیمونه...سایه ای که دیگر نخواهد بود......به نیستی که بودی میرسی.....و این حقیقت با تمام تلخیش یه جایی بر سرت خراب میشه که حتی نمی تونی تصور کنی که بتونی دقیقه ای اونو باور کنی..اما حرف از حقیقت است و از آن گریزی نیست.................

 

 

پ.ن:این پانویس رو اولین باره تو پست ها به کار می برم خوشمان آمد هی پست می گذاریم. پس هستیم(پست پایین)

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:18 |
من زندگی را دوست دارم 

 ولی از زندگی دوباره می ترسم 

 دین را دوست دارم 

 ولی از کشیش ها می ترسم 

 قانون را دوست دارم 

 ولی از پاسبان ها می ترسم 

 عشق را دوست دارم 

 ولی از زن ها می ترسم 

 کودکان را دوست دارم 

 ولی از آیینه می ترسم 

 سلام را دوست دارم 

 ولی از زبان ام می ترسم 

 من می ترسم 

 پس هستم 

 اینچنین میگذرد روز و روزگار من 

 من روز را دوست دارم 

 ولی از روگار می ترسم...

حسین پناهی

پ.ن: خدا رحمتت کنه آقا حسین گل گفتی 

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:13 |

حالا که آمده‌ای

هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن

اگر نمی‌مانی

بیابان‌های بی‌باران

منتظرم هستند

*****

حالا که ‌آمده‌ای
همان پیراهنت را بپوش
همان پیراهن آبی
گلدار
با همان بهار
که مرا پانزده سال جوان‌تر می‌کند

 *****

حالا که آمده‌ای
خداحافظ
ای همه‌ی شب‌هایی که با هم گریه کرده‌ایم
+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 20:54 |

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:16 |

به مناسبت شروع امتحانات

يک حرکت زيبا

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

به مناسبت شروع امتحانات

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 17:53 |

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
 این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد.
بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،
‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده
 بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10
کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.
 آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.
 پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن
 بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد.
 اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .
 فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.
 حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌
ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 10:2 |

دکتر عشق!

به لینک زیر یه سری بزنید و اسم سه تا از معشوقه هاتون رو به ترتیب علاقتون بنویسید اونوقت بنید که این دکتر چه جوری حرف دلتون رو می زنه!

من امتحان کردم و باید بگم...

http://www.doctorathome.com/love/love.php?e=59o-h54bz5i5twfvy5whbj-y

....

نظر یادتون نره!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 14:59 |