تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 17:36 |

خدایا از من دور نیستی که به دور دستها بنگرم ، از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم ، پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم، با همه ناپیدائی در همه جا پیدائی.

الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم ، از دیگران گسسته ام که با تو بپیوندم ، تورا در آئینه چشمانم می بینم ، در پرده پندارم ، در جای جای وجودم ، در محراب سینه ام ، در کعبه دلم ، الهی تو در جویبار رگهایم جریان داری ، در همه نفسهایم جاری هستی تا در شگفتیهای وجودم بودنت را به تماشا بگذارم...

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 16:11 |

 

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:21 |

دلم که مي گيرد، با تو حرف مي زنم و اين تنها چيزی است که ديگران نميتوانند مانعی برای آن باشند. درست مثل فکرم و دغدغه هايم که کسی نميتواند آن ها را از من بگيرد!

امروز هم دوباره دلم هوای تو را کرده است. شايد اگر تو نبودی اين جاده های شب هيچ گاه به ترنم صبح ختم نمي شد. به اين اشکهای بی صدا قسم که بدون خيال سبز نگاهت، خواب به چشمهای خسته ام نمی آيد.

باور کن بدون اشاره ای از جانب تو، هيچ نسيمی از کوچه باغ دلم عبور نمي کند....

گاه بيقراري ها، به هر دری مي زنم تا بلکه نشانی از نگاه معصوم تو را بيابم. هر چند که خوب مي دانم که اين خيابان های شلوغ ، اين مردمان سر در گريبان و حتی همين درختان مغرور هيچ نشانی از مهربانی تو را ندارند.

تو را بايد در زمزمه های رود و در ترنم يک باران صبحگاهی حستجو کرد. شک ندارم که هر چشمه يک نکته از زلالی دل تو را به همراه دارد.

تو را مي شود در رويای جنگلی از ستاره يافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان ميدهی و از دور دستها دست تکان ميدهی.

 

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:2 |

حال من خوب است. زیر ایوان نشسته ام و سر بر زانوان خاطرات گذاشته‌ام؛ اما از تو چه پنهان که تشویش و دلواپسی به جانم رخنه کرده است. بغض های بی‌مقدمه، در گلوی کلماتم ریشه دوانده‌اند. صدای پای قطره‌های باران را می‌شنوی؟

دست خودم که نیست، اشکهایم را در ترمه‌ای از نگاه مخملین تو پیچیده‌ام.

می گویند همه عاشقان جهان دلی نازک دارند. دل نازکتر از تنهایی ماه.

حالا ولی مثل ماه در مه فرو رفته‌ام. مرا که می‌شناسی!

خوشا به حال تو که سنگها را هم عاشق کرده‌ای. رودها را به رقص‌ آورده‌ای. نخل‌های جوان که جای خود دارند، تاکهای پیر را هم مست می‌کنی.

عزیزترینم!

غروب‌ها و شب‌های بی‌ماه، می‌گذرند اگر دلتنگی‌ها رخصت دهند.

... و روزی خواهد رسید که خورشید بر شانه‌های من هم طلوع می‌کند. همین

تقدیم به...

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 17:28 |

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای، کسی
خطی نوشته بود:


«من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد نيست‌!»

اين آيه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرارگشت وگشت
چشمم برای اين همه سرگشتگی گريست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو مگوی، می کشاندمش:
در جست وجوی آب حياتی!
در بيکران اين ظلمات آيا ؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟ دوست ؟...
ما نيز گشته ايم
و آن شيخ با چراغ همی گشت
آيا تو نيز، چون او، انسانت آرزوست؟؟
گر خسته ای بمان واگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست
پويندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز، نگرد! نيست، سزاوار
مرد نيست......

تقدیم به پویندگان علم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 14:26 |

 فردا راس ساعت ۵/۳ پارک ساحلی کیانپارس

به مناسبت رفتن اما تازه تر شدن!

از همین الان میگیم یادش بخیر!

....

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 11:5 |

دوم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

به مناسبت فارغ التحصیلی

رفتن... اونم با این شکل همیشه سخت بوده ولی وقتی فکر می کنم که اینجا و امروز میشه بشه واسم یه شروع بهتر یه کم به فردا امیدوار می شم...

فردا سلام...

دوستای خوبم

همکلاسی های عزیز

همیشه موفق و سربلند و پرلبخند باشید...

خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 17:3 |

"تقدیم به نسیم عزیز"

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم خواهد رفت!

لحظه ها عریانند،

به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 9:47 |