تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم می‌کردند

آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می‌زد

دلم می‌سوخت به حال او که بيخود های‌وهو می‌کرد

و با آن شور و اشتياق تساويهای جبری را نشان می‌‌داد

بروی تخته‌ای کز ظلمت تاريک غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد :

« يک با يک برابر هست »

از ميان شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد

به آرامی سخن سر داد

کاين تساوی اشتباهی فاحش  و محض است

نگاه بچه ها ناگاه  به يک سو خيره شد

معلم مات بر جا ماند و  شاگرد  پرسيد

اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد :

آری برابر بود

او به آرامی ادامه داد :

يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود ؟

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود؟

يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره ‌گون چون قرص ماه  می‌داشت بالا بود

 و آن سیه چرده  که می‌ناليد پايين بود؟

  يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گرديد؟

 حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کس  ديوار چین ها را بنا می‌کرد

 يا چه کس  آزادگان را در قفس می‌کرد؟

 معلم ناله آسا گفت :

 بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد

                                       «  يک با يک برابر نيست  »

"خسرو گلسرخی"

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:44 |

زندگي هرچه كه باشد

                         دلم مي خواهد...

با دستهايت، نقش برگي بكشي بر ساقه ي تقديرم

و تو باشي، تا كه پاييز نتواند بيايد پيشم

و تو باشي، تا هميشه از حس خدا پر باشم...

                          زندگي "صباحي" است كه بايد باشد!

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 11:7 |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 12:39 |

 بلم آرام چون قویی سبک بال

به نرمی بر سر کارون همی رفت...

یاد اون روزهایی که با همدیگه ساحل کارون جمع می شدیم به خیر، یعنی میشه اون روزا یه بار دیگه  تکرار بشه.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 23:43 |

پادكست چيست ؟

پادكست روشي براي انتشار محتواي الكترونيكي به وسيله صدا مي‌باشد كه كاربران از طريق آن مي‌توانند ساخته‌هاي صوتي و كلامي خود را به شنوندگان آثارشان ارائه ‌دهند. در كل پادكست نوعي وبلاگ صوتي است.

این پادكست كتابداران و آرشيويست هاي ايرانيه که توسط خانم پاکدامن مدیریت میشه..

اگه شما هم میخواین یه پادکست یا وبلاگ صوتی داشته باشین برید : : اینجا : :

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 16:23 |

 

یكدیگر را دوست بدارید، اما پای عشق را به میان نكشید.

كنار هم باستید، اما نه چسبیده به هم.

بگذارید میان با هم بودنتان فاصله ای باشد.

جیران خلیل جیران

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 14:2 |

 وصلت ناجور

عباس احمدی


 

خلقت من از ازل یك وصله ناجور بود
من كه خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود
میرزاده عشقی



وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود


درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بسكه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود


رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود


چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود


این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود


سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود


خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود


كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود


با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!


این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...


زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود
..........................

نمره ها رد شده آموزش٫ می تونید بیاید واسه تسویه حساب!!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 16:35 |

تقدیم به همکلاسی های عزیزم

سعادت ازآن تو باشد

باشد که شادی های تو به روشنی صبح بدرخشند

و غم های تو فقط سایه هایی باشند که در پرتو نور عشق رنگ ببازند

باشد که آنقدر شاد باشی تا شاداب بمانی

هدفمند چنان که نیرومند پیش بروی

غصه دار تا آنجا که انسان بودن را فراموش نکنی

امیدوار چندان که شادمان بمانی

کامیاب چندان که مشتاق بمانی

دوستان در کنار تا آسوده زندگی کنی

شجاع تا غم بزدایی

ثروتمند تا آنجا که بی نیاز باشی

و سر آخر اینکه

پر اراده و مصمم تا هر روزت را پرشکوه تر از دیروز آغاز کنی...

به امید موفقیت روز افزونتان

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 16:2 |
         

خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:37 |
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

سلام

دلم برا همتون تنگ شده، امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 11:32 |