تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!


پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 2:4 |

تقدیم به همکلاسی های عزیزم که...

مهربانم، ای خوب!

یادِ قلبت باشد،یک نفر هست که این جا.....

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها.....به تو می اندیشد

و کمی...........دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم،ای خوب!

یادِ قلبت باشد........یک نفر هست که چشمش............به رهت دوخته بر در مانده

وشب و روز دعایش این است.........زیرِ این سقف بلند.........

هر کجایی هستی،به سلامت باشی

و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم، ای خوب!

یادِ قلبت باشد.....یک نفر هست که دنیایش را.....همه ي هستی و رویایش را ،

به شکوفایی احساس تو،پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو،

به خدا بسپارد.........

مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو.......تک و تنها با تو......پرِ اندیشه و شعر است وشعور!......پرِ احساس و خیال است و سرور!   

مهربانم،این بار،

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که با تو...... به خداوندِ جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح،

گونه ي سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد.....

ودعا می کند این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش ،

راهیِ خانه خورشید شوی

وپر از عاطفه و عشق و امید

به شبِ معجزه و آبیِ فردا برسی..............

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:22 |
همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند . نوبت به او

رسید گفت : دلم می‌خواهد به مدرسه بروم . فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید

در جنگل است. باورش نمی ‌شد که درخت شده باشد . سال ‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از

فرشته دلگیر بود . یک روز ضربه‌ های تبر را روی بدنش احساس کرد . بی‌هوش شد . چشمانش را که باز

کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب .

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:13 |

شير آفريقايي زماني كه شب داره مي خوابه به اين فكر ميكنه كه اگه فردا يه ذره سريع تر از آهو بدود حتما آن را شكار كرده و از گرسنگي نجات پيدا مي كند، اما آهو نيز شب در هنگام خواب به اين فكر ميكند كه اگر فردا كمي از شير آفريقايي سريع تر بدود از كشته شدن نجات پيدا ميكند.

مهم اين نيست كه تو آهو باشي يا شير آفريقايي، مهم اينه كه فردا رو سريع تر از امروز بدوي تا پيروز شوي.

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:26 |

سلام

حال شما؟

احوال شما؟

خوبین؟

سلامتین؟

حالتان چطوره؟

حالتان خوبه؟

خوش میگذره؟

چه خبرا؟

داریم تلافی می کنیم این همه دوری و نبودن ها رو

کلافه بودیم وقتی هر روز می آمدیم و وبلاگ باز نمی شد از هر بنده ای  هم می پرسیدیم می گفت مشکلی نداره، این بود که مغز فندقی مان جرقه ای زد و به ما تلنگری زد که هی کجایی چرا گیر داده ای به این کارت های مزخرف، کارتت را عوض کن، این بود که بعد از 3 ماه و اندی توانستیم به خانه ی دوستان راه یابیم...

 

پ.ن: بخندید نفرینتان می کنیم خود دانید

پ.ن: می آییم و می نویسیم از دلتنگی هایمان به زودی

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:1 |
امروز یه روز دیگست... بوی "هشتاد و چهاریا" میاد!!!!

یعقوب!                                                 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:5 |

تقدیم به دوستان عزیزم که. . .


دارم هوای گریه ٬ از شادی وصالش

شکر خدای رحمن ٬ از لطف بی مثالش

اشکم زشورو شوق است ٬ دیگرزغصه ام نیست

غم را کجا توان دید ٬ با دیدن جمالش

همای خوش سعادت ٬ بر شانه ام نشسته

از شکر این پرنده ٬ بوسم من هر دو بالش

یارم چه هدیه خواهد ٬ جانم که قابلی نیست

قربان روی ماهش ٬ قربان خط و خالش

با بودن نگارم ٬ شادم همیشه اما

دارم هوای گریه ٬ از شادی وصالش

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:46 |

 

لحظه ی دیدار نزدیک است...

"تقدیم به همکلاسی های گلم"

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:16 |

دوست من غصه چرا؟

 آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

 مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.

 یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

 نه شکست و نه گرفت!

 بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید.

 و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید

 زیر پاهامان ریخت.

 تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

 دوست من غصه چرا؟!

 تو مرا داری و من هر شب و روز

 آرزویم همه خوشبختی توست!

 دوست من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 و بگو با دل خود که

 خدا هست... خدا هست...!

 او همانی ست که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد...

 او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد

 همه زندگی ام غرق شادی باشد...

 دوست من!

 غصه اگر هست بگو تا باشد!

 معنی خوشبختی بودن اندوه است...!

 این همه غصه و غم این همه شادی و شور

 چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

 همه را با هم و با عشق بچین...

 ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا...!

 و در آن باز کسی می خواند

 که خدا هست ...خدا هست...

و غصه چرا......!!؟؟

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:30 |
هفت بار روح خویش را آزرده دیدم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش‌دانست.

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:52 |

هیچ ابری

هیچ گاه

نخواهد توانست

طلوع هیچ خورشیدی را

در هیچ آسمانی

ناپدید کند

هیچ دشمنی ای

هرگز

نمی تواند

دوستی ها را

تمام دوستی ها را

از ریشه بر کند

هیچ سیاه رنگی

پیروز نخواهد شد

 بر اتحاد آرام رنگ های روشن

هیچ ظلمی

بر برابری پیشی نمیگیرد

و هیچ انسانیتی

خفته نخواهد ماند

و هیچ گاه

زندگی گم نخواهد شد...

چرا که ما هستیم...

ما قلبمان را

زندگی خوهیم کرد...

ما زنده ایمُ هرگز،

دستی،

خالی نخواهد ماند...

از مهر...

از زندگی...

از شور...

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:47 |

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛
                           خبرم کن ...
                             بهت قول نميدم که ...                                                                                          ميخندونمت
                                                 ولی می تونم باهات گريه کنم.

اگه يه روز خواستی در بری ...
                        حتماً خبرم کن ...
                            قول نميدم که ازت بخوام وايسی ،
                                                 اما می تونم باهات بيام

اما ...
    اگه يه روز سراغم رو گرفتی
                       و خبری نشد...
                             سريع به ديدنم بيا ...
                                        احتمالاً بهت احتياج دارم...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:39 |

 

2.jpg

7.jpg

4.jpg

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:59 |

مرد + زن = یک معمای بزرگ!

تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند
80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !
- اونقدر كه بچه شون مي گن قوي باشن !
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

- زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !
مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا' وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کساني که داخل شهرند سعي دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
 فرانکلين

* تا وقتي آدم ازدواج نکرده اورا غيرکامل مي خوانند، بنا براين معلوم مي شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
   باب هوپ 

* مرد و زن به خاطر اين ازدواج مي کنند که نمي دانند خودشان بايد با خودشان چه کار کنند!
  آنتوان چخوف 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ مي تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقريبا هرچيزي مي تواند سبب جدايي آنان شود!

با تمام احترام به مردهای کلاس!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:30 |

انگار روز دیگری فرا رسیده است.

اگر چشم هایت گشوده شده اند

و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند...

هنوز عاشق توست...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:25 |
در ولگردی های خودم در وب به این عکس ها رسیدم که در نوع خودشون جالبن!

بقیرو که کم هم نیست اینجا(Francesca Crescentini) ببینید!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:28 |
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه
 
پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم،
 
من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم
 
برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه
 
که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه
روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم
 
عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:40 |
نازنین

زندگی ساعت دیواری نیست،

که اگر هم خوابید

بتوانی آن را تنظیم کنی،

کوک کنی

برسانی خود را به زمان دگران.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:57 |

 Girl with umbrella (illustration study) by tsevis.

از این جور عکسا٬ چند تا دیگه هم٬ در ادامه مطلب هست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:24 |

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:38 |
 

سلام دوستای باوفا...

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه . دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوتعبیری نمی شه . دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه .

دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه ! دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب .

دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده . یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی ٬ نه گاهی ... نه بنا به اقتضا ... نه به شرط خلوت و تنهایی ... دوست یعنی تو نماینده ی منی ٬ حتی اگه نباشم ... حتی اگه نباشی .

دوست یعنی صادقم ٬ یعنی بی ریام ٬ یعنی به رویاهای مشترک به یه اندازه فکر می کنم ... یعنی گاهی من دستت رو می گیرم و گاهی تو با من تاتی تاتی می کنی ...

دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درددل کردن ٬  روزهات صرف شمارش دقیقه و ساعت بشه تا شنونده ی حرفهای ساده و شاید تکراری ات باشم ...

دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به توئه ... یعنی باکی نداشته باش از سختی و تلخی و بی رحمی روزگار ... یعنی دعای من همیشه همراه توئه ...

دوست یعنی ...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 |

 

روزی ملا نصرالدین به صحرا رفته بود و زیر درخت گردوی بسیار عظیمی دراز کشیده و عالم هپروت را سیر

می کرد. با خود گفت خداوند این دنیا را عجب پر حکمت آفریده، ولی خودمانیم برخی جاها را هم خراب

کرده! مثلا این گردوهای کوچک را روی این درخت عظیم گذاشته و در عوض آن هندوانه های بزرگ را روی

بوته های ضعیف جاداده! در این فکر بود که یک گردو از درخت رها شد و محکم خورد به سرش. ملا که

خیلی دردش آمده بود، از عالم هپروت به کلی خارج شد و گفت خدایا منو ببخش که فضولی کردم، تو

خودت حکمت بالغه داری اگر هندوانه از آن بالا به سر من خورده بود دیگر حساب من با کرام الکاتبین بود.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:7 |