گفت: سلام!
گفتم: سلام!
معصومانه گفت: مي ماني؟
گفتم: تو چطور؟
محكم گفت: هميشه مي مانم!
گفتم: مي مانم.
روزها گذشت. روزي عزم رفتن كرد.
گفتم: تو كه گفته بودي مي ماني!؟
گفت: نمي توانم! قول ماندن به ديگري دادم... بايد بروم!
...
گفت: سلام!
گفتم: سلام!
معصومانه گفت: مي ماني؟
گفتم: تو چطور؟
محكم گفت: هميشه مي مانم!
گفتم: مي مانم.
روزها گذشت. روزي عزم رفتن كرد.
گفتم: تو كه گفته بودي مي ماني!؟
گفت: نمي توانم! قول ماندن به ديگري دادم... بايد بروم!
...
شاید خود بدانی،
که دیگران همیشه در اندیشه تواند.
که می توانی همیشه رنگین کمانهای پس از باران را ببینی،
که شگفتیهای وجودت را شاکر باشی،
و با فرا رسیدن فردا،
می توانی همه را باز از سر گیری.
تو که می توانی بیاد آری، که چگونه روزها،
سرشار از لبخند توانند بود،
و باور کنی هر آنچه در پی اش هستی دست یافتنی است.
می توانی فرصت آن داشته باشی که گلها را ببویی،
و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی.
می توانی امروز را هدیه ای بدانی و فردا را هدیه ای دیگر.
می توانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیفزایی،
و می توانی زندگی را تا پایان شادمانه بگذرانی ...
چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست.
تو می توانی همچنان بذرهای رویا را بیفشانی،
و اگر باورشان کنی ...
در برابرت می بالند و برایت شکوفا می شوند.
در بیشه زار یادها
شب بود و ابر تیره و هنگامه باد
ناگاه، برگ زرد "ماه" از شاخه افتاد
من و ماندم و تاریکی و امواج اوهام
در جنگل یاد
آسیمه سر ، در بیشه زاران می دویدم
فریاد ها بر می کشیدم
درد عجیبی چنگ زن، در تار و پودم
من، "ماه" خود را
گم کرده بودم
از پیش من صف های انبوه درختان می گذشتند
.... – بی ماه، اینها چه زشتند!..
آیا شما آن "ماه" زیبا را ندیدید؟
آیا شما او را نچیدید؟
ناگاه دیدم فوج اشباح
دست کسی را میکشند از دور، با زور
پیش من آوردند و گفتند:
اهریمن است این!
خودکامه ی باد!
دیوانه مستی که نفرین بر او باد!
"ماه" شما را
این سنگدل از شاخه چیده ست
او را همه شب تا سحر در برکشیده ست
آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده ست
من دستهایم را به سوی آن سیه چنگال بردم
شاید گلویش را فشردم!
چیزی دگر یادم نمی آید ازین بیش
از خشم یا افسوس! کم کم رفتم از خویش!
در بیشه زار یادها! تنهای تنها
افتاده بودم، باد در دست!
در آسمان صبحدم،"ماه"
می رفت سرمست!
----------------------------------------------------------
فریدون مشیری
تقدیم به همکلاسی های عزیزم
بیاد خاطرات شیرین
امشب می خواهم تمام خاطرات کودکی ام را قابی کهنه بگیرم
و بر سردر دیدگانم بیاویزم
تا فراموش نکنم که روزی
بقچه ی وجودم
پر از نان و پنیر احساس بود...
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
پدر راهنمايي مي كرد و پسر در حالي كه نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش مي كرد...
زن مثل گردو مي مونه، بايد خردش كرد و بعد مغزش رو دراورد و جويد.
زن مثل زعفرونه بايد حسابي بكوبيش تا خوب عطر و رنگ بده.
زن مثل نمد مي مونه بايد يه نقشي بهش داد و تا مي خوره كوبيد تو سرش تا شكل بگيره.
زن مثل...
...
پسر فرياد كشيد: مواظب باش داره مي سوزه.
پدر دستش را گزيد و بر سرش كوبيد و گفت:
خدا به دادم برسه، بيچاره شدم، اين عزيزترين لباس مادرته!!!
«تقدیم به همه ی پدران دنیا»
بعضی وقتا آدمای اطرافمون اینقدر بزرگن که نوشتن در موردشون جسارت و شهامت می خواد. ولی من یه دلیل پیدا کردم که از یکیشون تشکر کنم.
امروز یه روز خاصه، روز یکی از همون آدم بزرگایی که منو شیفته خودشون کردن.
آره... امروز روز پدره و من ميخوام از باباي عزيزم به خاطر تمام مهربونيا و زحمتاش تشكر كنم.
هرچند كه...
روزت مبارک پدرم...
ديشب با اينكه شب عيد بود و خودمو شاد نشون مي دادم ولي خيلي دلم گرفته بود.
امسال خودمو واسه مراسم اعتكاف آماده كرده بودم ولي انگار سعادت نداشتم و شرايط خونه ... شد كه نتونم برم!!!
يه بغض سنگين بدجوري راه گلومو بسته...
خوشا به حال كسايي كه رفتن...
دوستاي گلم موقع قنوت سبز دعاهاتون منو فراموش نكنيد..
خدایا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم
...............
بیاین توی این روزای اعتکاف واسه هم دیگه دعا کنیم؛ "یادتون نره"
یا حق
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
زمان میگذرد...
من دلتنگم...
دلتنگ آن چه نمیدانم چیست...
نمیدانم اما چشمهایم را خیسِ خیس میکند از اشک...
من دلتنگم...
و زمان...
میگذرد...
آرام...
آرام...
دلتنگی هایمان را شاید یک روز، باد
با خود ببرد؟...
مگر نه که این طور است؟...
بگو...
بگو...
من دلم تنگ است...
چه اعترافِ ساده ی محزونی...
بگذار دلم اندوهش را بی آویزد بر اندرونی های ذهنُ روح...
بی آنکه محاکمه اش کنم
که چرا بغض کرده است!...
زمان میگذرد...
مثل باد...
مثل برق...
شاید ، یک بار...
مثل باد، دلتنگی های مرا با خود ببرد!...
شاید...
خوبین؟
امیدوارم هرجا هستین از هر لحاظ بهتر و شادتر از گذشته باشین
نوشته های نسیم هواییم کرد...
آره همه چی خیلی زود گذشت..خیلی...
هفته گذشته که اهواز بودم نمی دونم بگم وقت نبود یا من کم لطفی کردم و نرفتم دانشگاه آزاد پیش نسیم، سحر و زهرا؟!!
به هر حال رفتم و اومدم و باید بگم چمران، علوم تربیتی، کارگاه، خوابگاه و... بدون دوستان خیلی دلگیر بود(مخصوصا یکشنبه)
ولی بودن پری، سکینه، مریم، آقایان جعفری و بازوند خیلی خوب بود
برای دیدن دوباره دوستان...
حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن

هنگامی که عشق فرا می خواندتان
از پی اش بروید
گر چه راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان
خود را در آن بالها رها کنید
گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد
و زخمی تان کند
و هنگامی که با شما سخن می گوید
باورش کنید
گر چه طنین کلامش
رویاهایتان را بر هم زند