یاد من باشد تنها هستم .
ماه تنهایی من خاموش است.
آن طرف تر شاید
پشت آن کلبه که چسبیده به کوه
تک چراغی باشد
که به آن
شب تنهایی من٬ کوتاه
ماه تنهایی من٬ روشن گردد...
یاد من باشد تنها هستم .
ماه تنهایی من خاموش است.
آن طرف تر شاید
پشت آن کلبه که چسبیده به کوه
تک چراغی باشد
که به آن
شب تنهایی من٬ کوتاه
ماه تنهایی من٬ روشن گردد...
سلام به همه همکلاسیهای عزیزم ![]()
ببینم کی گفته اینجا کسی به کسی کنایه زده؟![]()
کی گفته کسی از کسی ناراحت شده؟![]()
کی گفته کسی بی جنبه است؟![]()
کی گفته کسی دلش سوخته؟![]()
کی گفته کسی متهمه؟![]()
و کی گفته کسی باید معذرت خواهی کنه؟(چه اونهایی که معذرت خواهی کردن چه اونهایی که…)![]()
کی گفته این حرفا رو؟![]()
اصلا یه پیشنهاد ما که جدا شدیم در اینجا رو هم تخته کنیم خیالمون راحت بشه…![]()
صبا جان معذرت خواهی واسه چی؟؟؟
وقتی اومدم اینجا رو خوندم فهمیدم گاهی ناخواسته کار تا جایی پیش می ره که همه همدیگه رو متهم می کنن و هر کسی سعی می کنه اوضاع رو به نفع خودش ختم به خیر کنه کاش یاد می گرفتیم بپذیریم اشتباهاتمون رو و بدونیم تو هر کاری یه سر قضیه به خود ما بر می گرده…
آقای جعفری شما از نوع ا.ن حرف زدید من از نوع ن.ا:
می خوام نقض کنم همه حرفایی که زدم رو…![]()
من مطمئنم صبا به کسی کنایه نزد…آتوسا به من کنایه زد…منم به 3تاشون…پری به همه...![]()
همه از دست صبا ناراحت شدن و …من از دست صبا و آتوسا…لیلا از دست همه و صبا از دست من و پری…اون آقا سربازه هم از راننده تاکسی که چرا نذاشت شعرشو بچسبونه رو در ماشینش…![]()
لرها بی جنبن(خوب دارم شوخی می کنم جنبه داشته باشید) و از اون ها بی جنبه تر فارسی ها و از همه بی جنبه تر ایرانی ها…![]()
ن.ا دلش سوخته چون قبول نشده و درس نخونده تا شاگرد اول بشه…![]()
ازهمه متهم تر هم این پ.ص هستش…اصلا همه آتیشا زیر سر اونه معلوم نیست کدوم جناحیه…این و میندازه به جون اون بعد از اون طرفداری می کنه اونو میندازه به جونه این…و باز از اون متهم تر در واقع مجرم آقای ع.ج که از اول شعرش رو اینگونه تفسیر نکرد...![]()
خلاصه که منم معذرت خواهی می کنم و اگه حرفی زدم که از روی نیت نبوده شما نیت دارش کنید…![]()
گذشته از شوخی و در نهایت:
هیچ کس جز خدا از دل ها خبر نداره و در مقام قضاوت نیست،
همتون رو دوست دارم و امیدوارم هرجا هستید شاد و موفق باشید به نظرم مهم نیست توی چه موقعیتی باشیم مهم اینه که هر جا باشیم بهترین باشیم چه کتابدار باشیم چه اوباما و چه سرباز…
من به نوبه خودم معذرت خواهی می کنم
و هیچ موقع از هیچ حرفی از همکلاسی های گلم ناراحتم نمی شم . اون نظری رو هم که در پست "رد و بدل درد و دل (2)" نوشته بودم در جواب آتوسا جان بود و اون هم رو منظور بدی نبود فقط یک دفاعیه کوچک بود امیدوارم ناراحت نشده باشه و باز هم به اینجا سر بزنه(پری جان مطمئنم سر میزنه باز دو به همزنی کردی تو
)...
و اینکه باز هم بد نشد این پست ها و نظرات باعث شد کمی اینجا رونق بگیره و از تنهایی در بیاد ![]()
در پناه حق![]()
پ.ن. آقای جعفری از این به بعد نظراتم رو به شکل پست می ذارم چون در نهایت پست می شه دیگه…
پ.ن.اونقدر بحث اینجا قاطی پاتی شد آخر عکس سال رو نذاشتم ![]()
سلام
من همیشه فکر میکردم تمامی آشوب ها از این آمریکای پدر سوختس! نگو شیطون مادر مرده خیلی بدتره!!!
خیلی واسم جالب بود!
این بار وقتی وبلاگ رو دیدم کامپیوتر مثل انرژی هسته ای (که 100درصد حق مسلم ماست) جلوی چشام متلاشی شد!! فکر کنم باید ماتریکس 4 رو از روی این صحنه بسازن!!
باید بگم من فکر میکردم تو کلاس فقط ادبیات من ضعیفه! نگو همه به یک خطیم!
دفتر مشقاتونو باز کنید و معنی شعر من رو بنویسید:
روزی روزگاری
روزی بود روزگاری بود (نقطه سرخط!!!)
زمستون بهاری
یه "اتفاقی" بود که در زمستان می افتاد و نتایجش در بهار بر روی سایت سازمتن سنجش اعلام می شد!
فوق لیسانس مفتی
غیر از این روش، راه دیگری هم وجود داشت و آن هم "نمره اول شدن" می بود که بسیار سختر می بود، اگر می نبود من یا مثلا همین خانم ن.ا می شدیم!!!!!!!
فعلا بپا از خوشحالی نیوفتی!!!
اما باید به آنهایی که از این روش به اصطلاح "مفتی" رفتند هشدار دهیم که نکند یهو از ذوق بیوفتند! (افتادن در اینجا ایهام دارد هم به معنی از پله دانشکده افتادن و هم دروس ارشد را پاس نکردن!!)
تو کوچه ی قصه ما
در این مصرع زندگی تشبیه به قصه شده است و ما بایستی از قصه ها عبرت بگیریم، عبرتی برای سایرین خواه پند گیرند و خواه بروند سربازی!!
2تا رفیق، با صد تا یادگاری
در این مصرع تاکید بر "رفاقت"، دوباره میگویم "رفاقت" است(بسیار قابل توجه دوستان عزیز، چه عینکی ها و چه بی عینک ها!!!!)
دست در دست هم دهیم؟؟ استغفرالله!!!!
جدا شدن ز دوستای قدیمشون
کاملا منطقیه که بگیم این 2نفر از دوستای قدیمشون جدا شدن و در مقابل کاملا بی منطقیه اگه ما توقع داشته باشیم با تمام سرمشغولیهای این عزیزان، با ما (ولو رفیق فابریکشون بودیم) مثل سابق باشن!
ارشد گرفتن خواه از کنکور و خواه بی کنکور ابهت داره و این حق اونهایی است که زحمت کشیدن پس حتی اگه خانم سیامکی حرفاشونو جدی هم گفته باشن اونقدر ها هم بیراه نگفتن!!!!
ولی با شناختی که این حقیر از هر دو همکلاسیمون دارم، همیشه شهره خنده و شوخی و .. بودن.
پس با نگاهی به آینده(!) درست عمل کنیم!!
ارشد قبول شدن، "نوش جونشون"!
در این مصرع، شاعر عزیز به صراحت شادمانی خودش را از قبولی این عزیزان نشان داده و قصد هیچ بلوایی را نداشته!!!! با تشکر از این شاعر گرانجان! و مفت مفخر!!!
در ضمن کوچک جوابی هم به خانم ابراهیمی عرض نماییم ابتدا بخوانید نظر ایشان را:
"راستی آقای جعفری به نظرم همان ایمیل ها را کپی بفرمایید در وبلاگ بسیار سنگین تر است و شاید بتوانید کمی آتش به پا کنید و آمار نظرات را بالا ببرید... باور بفرمایید ما اینگونه خرسند تریم تا این که بیاییم و شاهکارهای ادبیتان را ببینیم و بگوییم از ماست که بر ماست وقتی شما اینگونه تمامی تاریخ و فرهنگ و هنر و ادب و... ایران زمین را زیر سوال می برید دیگر چه داریم که بخواهیم برای حفظش مبارزه کنیم"
(پاسخ احمدی نژادی): ببینم یعنی خود شما از تو ایمیلتون هیچی کپی نمی کنید؟ها؟ یعنی شما با این کارتون به فرهنگ کمک می کنید؟
در مورد ادب هم باید گفت:
من که شعر میچسبانم در تاکسی
به حق زنده نکردم من این فارسی؟
اگه نمیتوانید ذوق ما را ببینید لطفا alt+f4 را کمی فشار دهید!!!
همیشه بخندید
و دوست برارید همدیگر را!!!
چنان دلهره ای داریم که همش خدا خدا میکنیم یکی نیاد و ما رو در حین باز کردن بلاگفا و... ببینه
آخه افت کلاس داره!!!!
نمی دونید چه شیرینه پشت سیستم های قسمت کارشناسی ارشد بشینی و
.
.
.
از شوخی که بگذریم
اینبار یه سلام از نوع دلتنگی واسه همه ی همکلاسی های قدیمی
دلتنگی واسه کلاس ها و اردو ها و شیطنت هامون
میخواستم بگم ارشد چنان کیلویی شده که اصلا احساس غریبگی تو دانشگاه و خوابگاه رویایی بود که به واقعیت نرسید
همه به نحوی آشنان (بخصوص اونایی که با سهمیه اومدن)
ولی شماهام اینقدر بی انصاف نباشید، من و لیلا کلی درس خوندیم و شب زنده داری کردیم که به اینجا رسیدیم............
خدمت آقای جعفری هم عرض کنم بالاخره روزی لرها انتقام تمامی کنایه های استان فارسی ها رو خواهند گرفت
به امید اون روزی که...
به یاد تمامی لحظه های خوب با هم بودنمان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
راستش نگاهم که به کلمه" 10 نظر" افتاد یهو دیدم کامپیوتر داره دور سرم مثل فیلم ماتریکس 3 میچرخه!!!
باورم نمیشد جز خانم سیامکی و خانم خادمیان گذرنده یا پرنده ی دیگه ای این ورا پیدا شده باشه!
خوب گفتم خانم سیامکی و خادمیان، یاد یه قصه شیرین افتادم...
" روزی روزگاری
زمستون بهاری
فوق لیسانس مفتی
فعلا بپا از خوشحالی نیوفتی!!!
تو کوچه ی قصه ما
2تا رفیق، با صد تا یادگاری
جدا شدن ز دوستای قدیمشون
ارشد قبول شدن، "نوش جونشون"!
خوب، با این شعر نشون دادم که بیخودی خانم کلیوند رو بزرگ کردین!!! (سلام مخصوص)
خانم لیلا خادمیان!
ارشدی شدن رو بهتون تبریک میگم، ان شا الله بتونی همینجوری پیش بری از استاد بیگدلی هم بزنی جلو!
بعد تمام زحماتشون رو جبران کنی و بهشون بگی "زاهد بیگدلی! نشستی ردیف اول چرت هم میزنی!!!!"
و
سر کار خانم صبا سیامکی
به شما هم تبریک می گم به 2 جهت!
یکی بخاطر ارشد و یکی بخاطر اینکه دروازه امید رو باز کردی روی تموم شاگرد دومی ها، برای یک ارشد مستقیم و سهل الوصال!
و همچنین تبریک به کلیه "لرهای کلاس" که نشون دادن دیگه با سنگ و آجر نمیجنگن! با نمره میجنگن و خیلی راحت از دیگر اقوام محترم به جز استان فارسی ها سبقت میگیرن!
....
و اما در رابطه با "موت اینجانب" به دست هر کسی، خواه "آبیاری" و خواه "دیم" باید با احتیاط نوشت:
"جز به نقش زمانه، دل امیدی نیست
تو و من، هر کدام، بدان که باقی نیست..."
البته از خانم رضایی هم باید تشکر کنم بخاطر این همه رشادت و شیریت شون!!!!
ان شا الله هر جا هست، سربلند و خوش و خرم آباد... ببخشید، خرم باد!
به دوستای دیگه هم تبریک میگم که قبول نشدن!! آخه خیلی فکر کردم دیدم قبول نشدن ارشد کتابداری خیلی شیرین تر از قبول شدنشه!!!
با بیکاری صفا کنید!!!
من که پوتینمو واکس زدم واسه عرض ارادت به پرچم عزیز و آش، صبحگاه، کچلی و... (شدیدا به دعای شفاعت محتاجم!!!)
آب را گل نکنید!
وبلاگو ول نکنید!
وقتی شما دخترا برین سربازی:
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی
...
صبحانه:
وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
...
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...
...
ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
...
بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...
هوووو....بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)
...
بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
...
شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
--
دل زنده و شاد باشید….
بیاد همگی