تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

الفی دیگه از هیچی نمی ترسه ! آلیس شوهر کرده. دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده داره! آن شرلی آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده. حسابی جیب مردم رو خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی!. ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!  بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!  شلمان هنوزم خوابه ! پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!  بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!  بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن!  تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!  تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!  تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه ! جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر)!  چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!  حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!  خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده)!  خانواده دکتر ارنست همسایه مونن. هر سه تا   بچه اش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!  رابین هود رو تو اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن! سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن. خوب که چی؟!  کایوت بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد! هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!  لوک خوش شانس ساقی محله مونه!  مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!  گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!  ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!  آقای پتی‌بن تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس! معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!  آقای نجار مرده و ازوروجکم خبری نیست!  پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!  هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد! نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه! راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 16:31 |

سلام به همه همکلاسیهای عزیزم

ببینم کی گفته اینجا کسی به کسی کنایه زده؟

کی گفته کسی از کسی ناراحت شده؟

کی گفته کسی بی جنبه است؟

کی گفته کسی دلش سوخته؟

کی گفته کسی متهمه؟

 و کی گفته کسی باید معذرت خواهی کنه؟(چه اونهایی که معذرت خواهی کردن چه اونهایی که…)

کی گفته این حرفا رو؟

اصلا یه پیشنهاد ما که جدا شدیم در اینجا رو هم تخته کنیم خیالمون راحت بشه…

صبا جان معذرت خواهی واسه چی؟؟؟

وقتی اومدم اینجا رو خوندم فهمیدم گاهی ناخواسته کار تا جایی پیش می ره که همه همدیگه رو متهم می کنن و هر کسی سعی می کنه اوضاع رو به نفع خودش ختم به خیر کنه کاش یاد می گرفتیم بپذیریم اشتباهاتمون رو و بدونیم تو هر کاری یه سر قضیه به خود ما بر می گرده…

آقای جعفری شما از نوع ا.ن حرف زدید من از نوع ن.ا:

می خوام نقض کنم همه حرفایی که زدم رو…

من مطمئنم صبا به کسی کنایه نزد…آتوسا به من کنایه زد…منم به 3تاشون…پری به همه...

همه از دست صبا ناراحت شدن و …من از دست صبا و آتوسا…لیلا از دست همه و صبا از دست من و پری…اون آقا سربازه هم از راننده تاکسی که چرا نذاشت شعرشو بچسبونه رو در ماشینش…

لرها بی جنبن(خوب دارم شوخی می کنم جنبه  داشته باشید) و از اون ها بی جنبه تر فارسی ها و از همه بی جنبه تر ایرانی ها…

ن.ا دلش سوخته چون قبول نشده و درس نخونده تا شاگرد اول بشه…

ازهمه متهم تر هم این پ.ص هستش…اصلا همه آتیشا زیر سر اونه معلوم نیست کدوم جناحیه…این و میندازه به جون اون بعد از اون طرفداری می کنه اونو میندازه به جونه این…و باز از اون متهم تر در واقع مجرم آقای ع.ج که از اول شعرش رو اینگونه تفسیر نکرد...

خلاصه که منم معذرت خواهی می کنم و اگه حرفی زدم که از روی نیت نبوده شما نیت دارش کنید…

گذشته از شوخی و در نهایت:

هیچ کس جز خدا از دل ها خبر نداره و در مقام قضاوت نیست، همتون رو دوست دارم و امیدوارم هرجا هستید شاد و موفق باشید به نظرم مهم نیست توی چه موقعیتی باشیم مهم اینه که هر جا باشیم بهترین باشیم چه کتابدار باشیم چه اوباما و چه سرباز… من به نوبه خودم معذرت خواهی می کنم و هیچ موقع از هیچ حرفی از همکلاسی های گلم ناراحتم نمی شم . اون نظری رو هم که در پست "رد و بدل درد و دل (2)" نوشته بودم در جواب آتوسا جان بود و اون هم رو منظور بدی نبود فقط یک دفاعیه کوچک بود امیدوارم ناراحت نشده باشه و باز هم به اینجا سر بزنه(پری جان مطمئنم سر میزنه باز دو به همزنی کردی تو)...

و اینکه باز هم بد نشد این پست ها و نظرات باعث شد کمی اینجا رونق بگیره و از تنهایی در بیاد

در پناه حق

 

 

پ.ن. آقای جعفری از این به بعد نظراتم رو به شکل پست می ذارم چون در نهایت پست می شه دیگه…

پ.ن.اونقدر بحث اینجا قاطی پاتی شد آخر عکس سال رو نذاشتم

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 11:26 |
جز با چشم دل نمی توان دید

                                     آنچه اصل است از دیده پنهان است...

                                              آنچه اصل است از دیده پنهان است....

                                                     آنچه اصل است از دیده پنهان است....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 14:7 |
زیر نمناک ترین پلک بهار می خوابم یا همان جایی که گذر راه تو بود............

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:4 |
گفتم سلام

گفتا خفه

گفتم غمم

گفتا خفه

گفتم سرم

گفتا خفه

گفتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گفتا خفه

تو کافری

اسمش مبر!

گفتم تو را با آن خدا

با این غم و با این صدا

میذارم و میرم ولی

این را بدان ای خارزار

اینک منم با این خدا

اما تویی با آن خدا!

بغض گلومو گرفته این ها حرفایی بود که پشت سر هم اومد تو ذهنم نمی دونم چرا چی شد اما.........

دیگه هیچ چی با دیدن این صحنه واسم معنی نداره....

خستم......

دلم یه هق هقه بلند می خواد....

دلم یه بیابون می خواد واسه یه فریاد فقط یه فریاد.....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 19:56 |

سلام

حال شما؟

احوال شما؟

خوبین؟

سلامتین؟

حالتان چطوره؟

حالتان خوبه؟

خوش میگذره؟

چه خبرا؟

داریم تلافی می کنیم این همه دوری و نبودن ها رو

کلافه بودیم وقتی هر روز می آمدیم و وبلاگ باز نمی شد از هر بنده ای  هم می پرسیدیم می گفت مشکلی نداره، این بود که مغز فندقی مان جرقه ای زد و به ما تلنگری زد که هی کجایی چرا گیر داده ای به این کارت های مزخرف، کارتت را عوض کن، این بود که بعد از 3 ماه و اندی توانستیم به خانه ی دوستان راه یابیم...

 

پ.ن: بخندید نفرینتان می کنیم خود دانید

پ.ن: می آییم و می نویسیم از دلتنگی هایمان به زودی

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:1 |

آگر عشق ارتفاع داشت،

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی،

آنگاه شاید

پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخر می گرفتی!!

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت،

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند!!

اگر به راستی خواستن توانستن بود،

محال نبود وصال،

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند!!

اگر گناه وزن داشت،

هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد...

تو از کوله بار سنگین خویش

ناله می کردی

وشاید من، کمر شکسته ترین بودم!!

اگر غرور نبود،

چشمهایمان به جای لب ها سخن نمی گفتند،

و ما کلام دوستت دارم را،

میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم!!

اگر دیوار نبود،

نزدیک تر بودیم!

همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای یک سفره

سهم همه بود،

و هیچ کس

در پشت هیچ ناکجایی

پنهان نمی شد!!

اگر ساعت ها نبودند،

آزادتر بودیم...

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را

در میان بیست و چهار زندان

حبس نمی کردیم!!!

اگر خواب حقیقت داشت،

همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبریز از ناباوری بودم!

هیچ رنجی بدون گنج نبود

اما گنج ها شاید، بدون رنج بودند!!

اگر همه ثروت داشتنند،

دل ها

سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند،

و یک نفر در کنار خیابان

خواب گندم نمی دید،

تا دیگری از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه اش را

نثار او کند...

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند!!

اگر مرگ نبود،

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود!!

ترس نبود،

زیبایی نبود،

و خوبی هم شاید!!

اگر عشق نبود،

به کدامین بهانه می گریستیم

و می خندیدیم؟!

کدام لحظه ی نایاب را

اندیشه می کردیم؟!

و چگونه عبور روز های تلخ را

تاب می آوردیم؟!

آری بی گمان

پیش از اینها مرده بودیم!!

اگر کینه نبود،

قلبها

تمام حجم خود را

در اختیار عشق می گذاشتند!!

من

با دستانی که زخم خورده ی توست،

گیسوان تو را نوازش می کردم

و تو

سنگی را

که من به شیشه ات زده بودم

به یادگار نگه می داشتی!!

و ما

پیمانه هایمان را

شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان

می نوشیدیم!!

 پ.ن: تقدیم به همه ی همکلاسیام که از دستم ناراحنن

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:24 |
جایی که فکرشو نمیکنی حقیقت سایه بودنت خودشو نشون میده..سایه ای که در هوای ابری زمستان از اون هم دیگه اثری بر جای نمیمونه...سایه ای که دیگر نخواهد بود......به نیستی که بودی میرسی.....و این حقیقت با تمام تلخیش یه جایی بر سرت خراب میشه که حتی نمی تونی تصور کنی که بتونی دقیقه ای اونو باور کنی..اما حرف از حقیقت است و از آن گریزی نیست.................

 

 

پ.ن:این پانویس رو اولین باره تو پست ها به کار می برم خوشمان آمد هی پست می گذاریم. پس هستیم(پست پایین)

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:18 |
من زندگی را دوست دارم 

 ولی از زندگی دوباره می ترسم 

 دین را دوست دارم 

 ولی از کشیش ها می ترسم 

 قانون را دوست دارم 

 ولی از پاسبان ها می ترسم 

 عشق را دوست دارم 

 ولی از زن ها می ترسم 

 کودکان را دوست دارم 

 ولی از آیینه می ترسم 

 سلام را دوست دارم 

 ولی از زبان ام می ترسم 

 من می ترسم 

 پس هستم 

 اینچنین میگذرد روز و روزگار من 

 من روز را دوست دارم 

 ولی از روگار می ترسم...

حسین پناهی

پ.ن: خدا رحمتت کنه آقا حسین گل گفتی 

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:13 |

حالا که آمده‌ای

هی دست و دلم را نلرزان و
هی دلواپسم نکن

اگر نمی‌مانی

بیابان‌های بی‌باران

منتظرم هستند

*****

حالا که ‌آمده‌ای
همان پیراهنت را بپوش
همان پیراهن آبی
گلدار
با همان بهار
که مرا پانزده سال جوان‌تر می‌کند

 *****

حالا که آمده‌ای
خداحافظ
ای همه‌ی شب‌هایی که با هم گریه کرده‌ایم
+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 20:54 |

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
 این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد.
بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،
‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده
 بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10
کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.
 آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.
 پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن
 بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد.
 اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .
 فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.
 حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌
ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 10:2 |

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

                                                  قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

                                                  قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

                                                  قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

                                     قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

                                                   قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

                                                       قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

 قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

                                                      قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

                                                    قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 18:18 |

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم می زد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه می کرد. نگاهی به آسمان آبی، دریای لاجوردی و ساحل طلایی انداخت و گفت:

 خدایا! می شود تنها آرزوی مرا برآورده کنی؟

 ناگاه، ابری سیاه آسمان را پوشاند و رعد و برقی درگرفت و در هیاهوی رعد و برق، صدایی از عرش اعلی به گوش رسید که می گفت:

 چه آرزویی داری ای بنده محبوب من؟

 مرد سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:

 ای خدای کریم! از تو می خواهم جاده ای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!!!

 از جانب خدای متعال ندا آمد که:

 ای بنده من! من ترا به خاطر وفاداری بسیارت، دوست می دارم و می توانم خواهش ترا برآورده کنم، اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانی که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه اینها را می توانم انجام بدهم، اما آیا نمی توانی آرزوی دیگری بکنی؟

 مرد مدتی به فکر فرو رفت. آنگاه گفت:

 ای خدای من! من از کار زنان سر در نمی آورم! می شود به من بفهمانی که زنان چرا می گریند؟ می شود به من بفهمانی احساس درونی شان چیست؟ اصلا می شود به من یاد بدهی که چگونه می توان زنان را خوشحال کرد؟

 صدایی از جانب باریتعالی آمد که:

 ای بنده من! آن جاده ای که می خواستی دو بانده باشد یا چهار بانده؟؟؟!! 


+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 16:34 |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 22:1 |

مناجات مدرن

ای خدا hard دلم format  مکن                         field من را خالی از برکت مکن

option غم  را  خدایا  on  مکن                         file اشکم  را  خدایا  run مکن

ِDeltree کن شاخه های غصه را                         سردی  و افسردگی را هر سه را

jumper  شادی  بیا  تا set  کنیم                        system  اندوه  را reset کنیم

نام تو password  درهای بهشت                        آدرس  e_mail  سایت سرنوشت

تا   نیفتد   bug   در   اندیشه مان                         تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای  خدا  از  بهر  ما  ایمن   فرست                        بهر دلهای  پر آتش  fan فرست

ای  خدا  حرف   دلم   با   کی  زنم                         help می خواهم  که  F1 میزنم

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 8:4 |
من گمان می کردم

 دوستی4 فصلش همه آراستگیست

 من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

 من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

 سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

 دل هر کس دل نیست

 قلبها آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 من چه می دانستم....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 15:42 |

* نکته جالب اینجاست که اگر این عکس رو چاپ کنید باز هم جواب میده !!!

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 8:20 |
+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 8:6 |
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار می كرد

به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.       

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله

به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان

 هميشه نه بود.اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، 

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر  می  شد،‌

بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . 

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز

مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها

ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي

صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟

 من داره یادم میره! 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 8:0 |
ولادت باسعادت امام هشتم را به همه همکلاسی های عزیزم تبریک می گم.

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 12:53 |

 

روی عکس کلیک کنید....

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 8:8 |


جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.



+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 17:42 |
سلام دیره ولی.......

۱۶ خرداد تولد سکینه خانم گل بوده منه فراموشکار یادم رفته بود. ببخشید ولی بازم میگم:

تولدت مبارک

دوست دارم

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 16:52 |
سلام. امروز تولد سیما شهباز گله. سیما جان تولدت مبارک. انشالله صد و بیست ساله بشی

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 14:10 |
 

آدمها مثل كتابها هستند...

 

بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك.

 

بعضي آدمها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي.

 

بعضي آدمها ترجمه شده اند.

 

بعضي از آدمها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند.

 

بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.

 

بعضي از آدمها تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشته اند:

 

                     حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

 

بعضي از آمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.

 

بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را مي توان در كيف مدرسه گذاشت.

 

بعضي آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته مي شوند.

 

بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند.

 

بعضي از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند.

 

از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.

 

بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.

 

بعضي از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته مي شوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.

 

بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته مي شوند خيلي كودكانه و سطحي هستند.

 

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:29 |
سلام. خوشحالم كه بعد از آقاي جعفري اولين نفري هستم كه پست مي ذارم براي همين اين شعرو تقديم مي كنم به همه ي همكلاسي هاي خوبم:

 

گلي از شاخه اگر مي چينيم

برگ برگش نكنيم و به بادش ندهيم

لا اقل لاي كتاب دلمان بگذاريم

 و شبي چند از آن را

هي بخوانيم و ببوييم و معطر بشويم

شايد از باغچه ي كو چك انديشه مان گل رويد!!!

+ نوشته شده توسط نسیم ابراهیمی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:18 |