تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...
+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 15:19 |

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

Click to view full size image

+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:38 |
فکر میکنید این گربه بیچاره کی یا چی رو دیده.....؟؟؟؟!!!!

دوست دارم همتون جواب بدین.....

+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:20 |

راستش گروه ایران عشق عکس یه پروانه انسان نما رو واسم ایمیل کرده بود بد نیست شما هم ببینید.

+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:3 |

سلام خدمت تمام کسانی که به این وبلاگ سر میزنن....

امروز اومدم یه پیام تبریک بدم خدمتتون وبرم دنبال کارم....تبریک به خاطر اینه که سه چهار روزه وقتی به وبلاگ سر میزنین چشمتون به جمال چرت وپرتای دایی عبداله روشن نمیشه...آخه داییمونو یه چند روز دکش کردن وفرستادنش پی نخود سیاه....تا این کتابداریهای بدبخت از دستش یه نفس راحتی بکشن... حالا بعد از گفتن همه اینا یواشکی بیاین پایین یه چیزی در گوشتون بگم

.

.

.

.

.

.

.خودمونیما خداییش اگه این دایی کوچولو وسط معرکه کتابدارا لول نخوره کتابداری چمران هیچ دم و دودی نداره ها. 

 

+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:41 |
 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

                            با همه تلخی وشیرینی آن می گذرد

      عشق ها می میرند زندگی رنگ دگر می گیرد

                                      وفقط خاطره است که چه شیرین وچه تلخ

                   دست ناخورده به جا می ماند...

+ نوشته شده توسط سکینه رضایی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:47 |