تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

چه ساعتی است

که سایه ها دامن کشیده اند

و کهربای یاس ها

در پهنه ی زمان کش می رود

بگذار برفی که باریده است و می بارد

آنقدر ببارد و بماند

که بهار برای همیشه

                         از این برهوت راه کج کرده و بگذرد

کاش بیداری هم گاهی خراب

                                       و از جنس خواب بود

دیگر چه فرق میکند؟!؟

بگذار این بوم بی مدارا

                      تمام شب را

بر شاخه ی عریان درخت این خانه بخوابد

درنگ مکن

همین حالا هم صدا به صدا نمیرسد

و اگر دیر بجنبی

                        فردا

دوستت دارم در نفیر آژیر جویده می شود...

 ــــــــــــــــــــــــــــ

اول یه سلام گرم خدمت همه ی ۸۴های عزیز

دوم یه تبریک خدمت خانم ها صفرزاده و گلیوند

سوم اینکه امروز خانم ها خباز و ابراهیمی اومدن دانشگاه، جای همتون خالی

 

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 19:11 |
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

"تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

                                                                         "دکتر علی شریعتی"

--------------------------------

سلام به همه دوستای عزیزم

دیروز توی مراسم جشن جای همتون خالی بود

خدمت سوری جون عرض کنم اینجانب قبلا هم با اسم ص.س پست میذاشتم، کافی بود یه مرور کوچولو توی پست های قدیم انجام میدادی(دل تنگ روزای گذشته ام)

آرزومند دیدار تک تکتون هستم

شاد و پر لبخند باشید  

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 10:7 |

از آن جمله هایی هستم

که آخرش سه نقطه...

                               می خواهد

حالا هر طور که می خواهی

                              تفسیرم کن!

---------------------------------------------------

پ.ن.۱: رنگ آبی نشانه خاصی نیست و به تیم خاصی اشاره نمی کند.

پ.ن.۲: ساده تر!!! از اونی هستم که نیاز به تفسیر داشته باشم.

پ.ن.۳: آقای قمر به همه ی بچه ها سلام رسوند.

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 16:36 |

همواره تویی

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

"تقدیم به..."

-------------------------------------------------------

یه سلام "شرجی و گرم" مثل هوای اهواز  خدمت همه دوستای عزیز

می خواستم بگم از متن های من برداشت بد نکنید

نه کله ام خورده به جایی و نه منظور خاصی دارم اگه می بینید بعضی کلمات رو با یه رنگ دیگه مینویسم!!!

راستی یه عرض تسلیت خدمت خانم گلیوند و خانم خباز به خاطر از دست دادن عزیزانشان و ناراحتی به خاطر کنسل شدن جشن ازدواجشون...

 

 

 



 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 16:17 |

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من


  

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 12:16 |

یاد من باشد تنها هستم .

 ماه تنهایی من خاموش است.

 آن طرف تر شاید

 پشت آن کلبه که چسبیده به کوه

 تک چراغی باشد

 که به آن

 شب تنهایی من٬ کوتاه

 ماه تنهایی من٬ روشن گردد...

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 16:5 |
اي بابا! من ديگه به چه زبوني بايد ازتون عذرخواهي كنم؟ انگار اشتباه از من بود كه شوخي كردم! امروز كه نتونستم برم دانشگاه وبلاگ رو ببينم،ولي با هزار نذر و.. تونستم با گوشي آن بشم. اين پنجمين پستيه كه ميذارم ولي انگار غيب ميشن!!! اين دو روز بدجور خورد تو ذوقم،ولي حداقلش اين بود كه فهميدم دوستاي باجنبه اي دارم كه ميتونم راحت باهاشون شوخي كنم. به هرحال از تك تكتون معذرت ميخوام و مشتاق ديدارتون هستم. قصد بدي نداشتم..
+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 13:55 |
سلام دوستاي گلم. انگار اين روزا بازار سوء تفاهم حسابي گرم شده انگار هركس منتظره اين وسط يه حرفي زده بشه تا تير كنايه ها رو به طرف شخص گوينده پرتاب كنه! انگار شروع مهر،شروع چيزايي بود كه... اولش فكر ميكردم اين حرفا فقط توي پياما و تماس هاس،ولي ديدم اي دل غافل وبلاگ بيچاره هم از اين جريانا بي نصيب نمونده. پست قبلي رو فقط از باب شوخي نوشتم و عوض كردن روحيه،نه اون چيزايي كه بقيه فكر ميكن. آخه حس كردم بعد از 4سال ميشه با دوستاي عزيزم شوخي كرد. خدمت خانم مداحي هم عرض كنم اينكه آدم بخواد يادي از دوستاش كنه،نه تنها
+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 20:41 |
سلام ولی این بار از نوع ارشدی خدمت همه ی بچه های کارشناسی بیکار و سرباز و پشت کنکوری!!!

چنان دلهره ای داریم که همش خدا خدا میکنیم یکی نیاد و ما رو در حین باز کردن بلاگفا و... ببینه

آخه افت کلاس داره!!!!

نمی دونید چه شیرینه پشت سیستم های قسمت کارشناسی ارشد بشینی و

.

.

.

از شوخی که بگذریم

اینبار یه سلام از نوع دلتنگی واسه همه ی همکلاسی های قدیمی

دلتنگی واسه کلاس ها و اردو ها و شیطنت هامون

میخواستم بگم ارشد چنان کیلویی شده که اصلا احساس غریبگی تو دانشگاه و خوابگاه رویایی بود که به واقعیت نرسید

همه به نحوی آشنان (بخصوص اونایی که با سهمیه اومدن)

ولی شماهام اینقدر بی انصاف نباشید، من و لیلا کلی درس خوندیم و شب زنده داری کردیم که به اینجا رسیدیم............

خدمت آقای جعفری هم عرض کنم بالاخره روزی لرها انتقام تمامی کنایه های استان فارسی ها رو خواهند گرفت

به امید اون روزی که...

به یاد تمامی لحظه های خوب با هم بودنمان

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 11:37 |

مثل رود جاری باش

خاموش در شباهنگام

نترس از تاریکی

اگر در آسمان ستاره ای ست،

                                       تو نورش را باز تاب

و اگر ابری گذرد از آن بالا

یاد آر که از آب است ابر، همچون رود

پس آنان را نیز با شادمانی باز تاب

                                        در ژرفای آرام خویش

---------------------------------------------------

این چند مدت که نتونستم بیام تلفن خونه قطع بود و همچنان هست

وبلاگ رو از طریق گوشی چک می کردم، ولی نه می تونستم نظر بدم و نه پست جدید بزارم

به هرحال، به یادتون بودم

هر جا هستید شاد و سرزنده باشید

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:37 |
دلم گرفته دلم عجيب گرفته است، و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه ي نارنج مي شود خاموش، نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند... --------------------- سلام به دوستاي روزه دار خوبين؟ طاعات و عباداتتون قبول فكر كنم تو اين ماه خيلي بيحال شدين كه به وبلاگ سر نمي زنين!(يه بهانه جديد) پاشين مگه آدم وقتي مهمونه اينقدر كسل ميشه!؟ اونم مهمون "خدا" *بياين تو لحظه هاي مقدس اين ماه عزيز واسه همه دعا كنيم*
+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 12:42 |
سلام به همه ی دوستانی که میان و به وبلاگ سر می زنن و به بقیه که یه جورایی سرشون گرم کارای خودشونه!

الآن که این مطالب رو می نویسم کنار خواهر پری!!! نشستم و دارم آهنگ کردی گوش می دم(هرچند هیچی ازش نمی فهمم). پری هم معلوم نیست کجا رفته!

میخواستم بگم جای همتون، مخصوصا سوری جون خالیه! خیلی خوش میگذره...

اینم یه شعر کردی که اینجا یاد گرفتم، تقدیم به همه:

قه سه م له سوزی دلی ئه سیرم

هه ر تا کو ماوم، هه ر توی له بیرم 

پ.ن۱ : من از دوشنبه اومدم خونه پری!!!

پ.ن۲ : پری رفته بود لباس بشوره، الآن اومد پیشم 

پ.ن۳ : ترجمه شعر جایزه داره

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 0:19 |

در زندگي حرف هايي است براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم

و حرف هايي است براي نگفتن، حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آورند

و سرمايه ماورايي هركس به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

حرف هايي كه پاره هاي بودن آدمي اند

بيان نمي شوند، مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند...

 

    --------------------------------

دوستای گلم بابت این چند روزیکه نبودم ببخشید. اوضاع یه جورایی به هم گره خوده بود. اصلا روحیه خوبی نداشتم ولی خدا رو شکر الآن بهترم

یه تشکر ویژه هم از لیلای عزیز به خاطر اینکه وبلاگ و بچه ها رو فراموش نکرده

 

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 1:39 |

شراب خانگي! ويران کن امشب

درون روح من توفان کن امشب

مرا از دست اين نامردمي‌ها

ميان چشم خود پنهان کن امشب

 "سعيدي راد"

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 23:50 |

گفت: سلام!

گفتم: سلام!

معصومانه گفت: مي ماني؟

گفتم: تو چطور؟

محكم گفت: هميشه مي مانم!

گفتم: مي مانم.

روزها گذشت. روزي عزم رفتن كرد.

گفتم: تو كه گفته بودي مي ماني!؟

گفت: نمي توانم! قول ماندن به ديگري دادم... بايد بروم!

...

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 3:12 |

امشب می خواهم تمام خاطرات کودکی ام را قابی کهنه بگیرم

و بر سردر دیدگانم بیاویزم

تا فراموش نکنم که روزی

بقچه ی وجودم

پر از نان و پنیر احساس بود...

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 2:53 |

پدر راهنمايي مي كرد و پسر در حالي كه نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش مي كرد...

زن مثل گردو مي مونه، بايد خردش كرد و بعد مغزش رو دراورد و جويد.

زن مثل زعفرونه بايد حسابي بكوبيش تا خوب عطر و رنگ بده.

زن مثل نمد مي مونه بايد يه نقشي بهش داد و تا مي خوره كوبيد تو سرش تا شكل بگيره.

زن مثل...

...

پسر فرياد كشيد: مواظب باش داره مي سوزه.

پدر دستش را گزيد و بر سرش كوبيد و گفت:

خدا به دادم برسه، بيچاره شدم، اين عزيزترين لباس مادرته!!!

                          «تقدیم به همه ی پدران دنیا»

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 4:25 |

بعضی وقتا آدمای اطرافمون اینقدر بزرگن که نوشتن در موردشون جسارت و شهامت می خواد. ولی من یه دلیل پیدا کردم که از یکیشون تشکر کنم.

امروز یه روز خاصه، روز یکی از همون آدم بزرگایی که منو شیفته خودشون کردن.

آره... امروز روز پدره و من ميخوام از باباي عزيزم به خاطر تمام مهربونيا و زحمتاش تشكر كنم.

هرچند كه...

روزت مبارک پدرم...


ديشب با اينكه شب عيد بود و خودمو شاد نشون مي دادم ولي خيلي دلم گرفته بود.

امسال خودمو واسه مراسم اعتكاف آماده كرده بودم ولي انگار سعادت نداشتم و شرايط خونه ... شد كه نتونم برم!!!

يه بغض سنگين بدجوري راه گلومو بسته...

خوشا به حال كسايي كه رفتن...

دوستاي گلم موقع قنوت سبز دعاهاتون منو فراموش نكنيد..

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 4:0 |
سلام به همه دوستای عزیزم

خوبین؟

امیدوارم هرجا هستین از هر لحاظ بهتر و شادتر از گذشته باشین

نوشته های نسیم هواییم کرد...

آره همه چی خیلی زود گذشت..خیلی...

هفته گذشته که اهواز بودم نمی دونم بگم وقت نبود یا من کم لطفی کردم و نرفتم دانشگاه آزاد پیش نسیم، سحر و زهرا؟!!

به هر حال رفتم و اومدم و باید بگم چمران، علوم تربیتی، کارگاه، خوابگاه و... بدون دوستان خیلی دلگیر بود(مخصوصا یکشنبه)

ولی بودن پری، سکینه، مریم، آقایان جعفری و بازوند خیلی خوب بود

برای دیدن دوباره دوستان...

     

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 1:1 |

  

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 0:36 |

هنگامی که عشق فرا می خواندتان

 از پی اش بروید

 گر چه راهش سخت و ناهموار باشد

 هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان

 خود را در آن بالها رها کنید

 گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد

 و زخمی تان کند

 و هنگامی که با شما سخن می گوید

 باورش کنید

 گر چه طنین کلامش

 رویاهایتان را بر هم زند

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 0:55 |

 

به من گفته بودند عشق را در جايي مي توان يافت كه زندگي باشد، كه زيبايي باشد.

گفته بودند عشق در روييدن است، در دل سپردن و من به جستجوي عشق برآمدم و آن را در روياندن ديدم، در زندگي بخشيدن.

عشق را در جان كسي يافتم كه وجودش را فداكارانه، ايثار كرد تا تجسم عشقش، خورشيد تابناك حيات ديگري باشد. آن كس كه تمامي شادي هاي دنيا را در شنيدن ضربان هاي قلب كودکش خلاصه كرد. كسي كه خداوند ماهتاب عشق در زمينش ناميد.

من، عشق را در تلألو چشمان كسي يافتم كه اولين گام هاي كودكش را به تماشا نشسته بود. عشق را در دستان لرزان كسي ديدم كه پيشاني تب دار فرزندش را نوازش مي كرد. من، عشق را در آغوش گرمي ديدم كه هماره، گرم و گشوده و پذيرا است و قلبي كه هرگز از تپيدن، تنها براي ديگري باز نمي ايستد.

آري، عشق، منتهاي عشق، اين است: فرشته بودن اما بالهاي خود را به ديگري بخشيدن.

عشق اين است: مادر بودن...

تقدیم به همه مادران(البته با یک روز تاخیر)

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:28 |
 

سلام بچه ها

خوبین؟

چرا پیداتون نیست؟

هرکی میاد یه پست میذاره که از این به بعد منم میام ولی انگار این روزا...

الآن سایت دانشکده ام

سرعت اینترنت عجیب بالاست...

به یاد همه روزهای خوب باهم بودنمان

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 14:2 |
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم . هلن کلر
+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 16:1 |

يه روز آفتابي خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يه روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چكار مي كني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامه ات چي هست؟

خرگوش: من در مورد اينكه يه خرگوش چطور مي تونه يه روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هركسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش كه مي تونن، من مي تونم اينو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و به شدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامه ام كه يه خرگوش چطور مي تونه يه گرگ رو بخوره، كار مي كنم.

گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟

خرگوش: مسئله اي نيست، مي خواي بهت ثابت كنم؟

بعد گرگ  و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه ي خرگوش چه خبره...

در لانه ي خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ي ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود...

نتيجه:

مهم نيست كه موضوع پايان نامه چه باشد، مهم نيست كه شما اطلاعات به درد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد، آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟!!!

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 5:36 |

 

باد به درخت می وزید

و میوه هنوز نمی دانست

 فرصت ماندن نیست

باید افتاد... 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 8:1 |

یادم باشد زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشد.

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند نه آن گونه که می خواهم باشند.

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم.

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم.

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

یادم باشد...

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 7:2 |

شير آفريقايي زماني كه شب داره مي خوابه به اين فكر ميكنه كه اگه فردا يه ذره سريع تر از آهو بدود حتما آن را شكار كرده و از گرسنگي نجات پيدا مي كند، اما آهو نيز شب در هنگام خواب به اين فكر ميكند كه اگر فردا كمي از شير آفريقايي سريع تر بدود از كشته شدن نجات پيدا ميكند.

مهم اين نيست كه تو آهو باشي يا شير آفريقايي، مهم اينه كه فردا رو سريع تر از امروز بدوي تا پيروز شوي.

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:26 |

تقدیم به دوستان عزیزم که. . .


دارم هوای گریه ٬ از شادی وصالش

شکر خدای رحمن ٬ از لطف بی مثالش

اشکم زشورو شوق است ٬ دیگرزغصه ام نیست

غم را کجا توان دید ٬ با دیدن جمالش

همای خوش سعادت ٬ بر شانه ام نشسته

از شکر این پرنده ٬ بوسم من هر دو بالش

یارم چه هدیه خواهد ٬ جانم که قابلی نیست

قربان روی ماهش ٬ قربان خط و خالش

با بودن نگارم ٬ شادم همیشه اما

دارم هوای گریه ٬ از شادی وصالش

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:46 |

دوست من غصه چرا؟

 آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

 مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.

 یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

 نه شکست و نه گرفت!

 بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید.

 و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید

 زیر پاهامان ریخت.

 تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

 دوست من غصه چرا؟!

 تو مرا داری و من هر شب و روز

 آرزویم همه خوشبختی توست!

 دوست من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 و بگو با دل خود که

 خدا هست... خدا هست...!

 او همانی ست که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد...

 او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد

 همه زندگی ام غرق شادی باشد...

 دوست من!

 غصه اگر هست بگو تا باشد!

 معنی خوشبختی بودن اندوه است...!

 این همه غصه و غم این همه شادی و شور

 چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

 همه را با هم و با عشق بچین...

 ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا...!

 و در آن باز کسی می خواند

 که خدا هست ...خدا هست...

و غصه چرا......!!؟؟

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:30 |
هفت بار روح خویش را آزرده دیدم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش‌دانست.

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:52 |

 

2.jpg

7.jpg

4.jpg

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:59 |

زندگي هرچه كه باشد

                         دلم مي خواهد...

با دستهايت، نقش برگي بكشي بر ساقه ي تقديرم

و تو باشي، تا كه پاييز نتواند بيايد پيشم

و تو باشي، تا هميشه از حس خدا پر باشم...

                          زندگي "صباحي" است كه بايد باشد!

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 11:7 |

تقدیم به همکلاسی های عزیزم

سعادت ازآن تو باشد

باشد که شادی های تو به روشنی صبح بدرخشند

و غم های تو فقط سایه هایی باشند که در پرتو نور عشق رنگ ببازند

باشد که آنقدر شاد باشی تا شاداب بمانی

هدفمند چنان که نیرومند پیش بروی

غصه دار تا آنجا که انسان بودن را فراموش نکنی

امیدوار چندان که شادمان بمانی

کامیاب چندان که مشتاق بمانی

دوستان در کنار تا آسوده زندگی کنی

شجاع تا غم بزدایی

ثروتمند تا آنجا که بی نیاز باشی

و سر آخر اینکه

پر اراده و مصمم تا هر روزت را پرشکوه تر از دیروز آغاز کنی...

به امید موفقیت روز افزونتان

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 16:2 |
سلام دوستای عزیز

کجایید؟ ما که قرارمون این نبود! تازه اول راهیم. نمی خوام فکر کنم به همین زودی وبلاگو فراموش کردید. من که هرچی مطلب جدید میخونم همشو آقای جعفری نوشته، دستش درد نکنه حداقل به یه امیدی میایم سراغ وبلاگ وگرنه... فکر میکردم قضیه ما با بقیه دانشجوها فرق میکنه ولی انگار ما هم... 

مگه متن لوح یادتون رفته؟

اگرچه زمان رسم خود را گفت، شعر خود را خواند ولی...

دوستای خوبم منتظر حضورتون هستم

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 10:1 |

خدایا از من دور نیستی که به دور دستها بنگرم ، از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم ، پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم، با همه ناپیدائی در همه جا پیدائی.

الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم ، از دیگران گسسته ام که با تو بپیوندم ، تورا در آئینه چشمانم می بینم ، در پرده پندارم ، در جای جای وجودم ، در محراب سینه ام ، در کعبه دلم ، الهی تو در جویبار رگهایم جریان داری ، در همه نفسهایم جاری هستی تا در شگفتیهای وجودم بودنت را به تماشا بگذارم...

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 16:11 |

دلم که مي گيرد، با تو حرف مي زنم و اين تنها چيزی است که ديگران نميتوانند مانعی برای آن باشند. درست مثل فکرم و دغدغه هايم که کسی نميتواند آن ها را از من بگيرد!

امروز هم دوباره دلم هوای تو را کرده است. شايد اگر تو نبودی اين جاده های شب هيچ گاه به ترنم صبح ختم نمي شد. به اين اشکهای بی صدا قسم که بدون خيال سبز نگاهت، خواب به چشمهای خسته ام نمی آيد.

باور کن بدون اشاره ای از جانب تو، هيچ نسيمی از کوچه باغ دلم عبور نمي کند....

گاه بيقراري ها، به هر دری مي زنم تا بلکه نشانی از نگاه معصوم تو را بيابم. هر چند که خوب مي دانم که اين خيابان های شلوغ ، اين مردمان سر در گريبان و حتی همين درختان مغرور هيچ نشانی از مهربانی تو را ندارند.

تو را بايد در زمزمه های رود و در ترنم يک باران صبحگاهی حستجو کرد. شک ندارم که هر چشمه يک نکته از زلالی دل تو را به همراه دارد.

تو را مي شود در رويای جنگلی از ستاره يافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان ميدهی و از دور دستها دست تکان ميدهی.

 

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:2 |

حال من خوب است. زیر ایوان نشسته ام و سر بر زانوان خاطرات گذاشته‌ام؛ اما از تو چه پنهان که تشویش و دلواپسی به جانم رخنه کرده است. بغض های بی‌مقدمه، در گلوی کلماتم ریشه دوانده‌اند. صدای پای قطره‌های باران را می‌شنوی؟

دست خودم که نیست، اشکهایم را در ترمه‌ای از نگاه مخملین تو پیچیده‌ام.

می گویند همه عاشقان جهان دلی نازک دارند. دل نازکتر از تنهایی ماه.

حالا ولی مثل ماه در مه فرو رفته‌ام. مرا که می‌شناسی!

خوشا به حال تو که سنگها را هم عاشق کرده‌ای. رودها را به رقص‌ آورده‌ای. نخل‌های جوان که جای خود دارند، تاکهای پیر را هم مست می‌کنی.

عزیزترینم!

غروب‌ها و شب‌های بی‌ماه، می‌گذرند اگر دلتنگی‌ها رخصت دهند.

... و روزی خواهد رسید که خورشید بر شانه‌های من هم طلوع می‌کند. همین

تقدیم به...

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 17:28 |

"تقدیم به نسیم عزیز"

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،

غصه هم خواهد رفت!

لحظه ها عریانند،

به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 9:47 |

گوسفند های حسنک دیگه منتظرش نبودند

حسنک به شهر رفته بود تی شرت تنگ می پوشید به موهایش ژل می زد وبا کبری چت می کرد حسنک دیگه موهایش عین پشم گوسفند نبود آخه به موهاش گلت می زد.

کبرام دیگه  دوست نداشت با حسنک چت کنه اون با پتروس چت می کرد چون پتروس تمام ساعات پشت کامپیوترش بود و چت می کرد سیل پشت شهر بود و پتروس نا نداشت از بس که چت کرده بود انگشتاش خسته بودند اون انگشتش رو تو سوراخ سد نذاشت. سیل آمد آب شهر را برد وپتروس مرد. کبری تصمیم گرفت برای مراسم پتروس با قطار به سرزمین های دور بره اما کوه داشت ریزش می کرد وریز علی حوصله نداشت مسافرا رو خبر کنه اون به خونه رفت کوه ربزش کرد کبری و همه مسافرا مردند.

کوکب همسر ریز علی دیگه مهمون نا خونده نداشت. آخه اون فامیل های با کلاس داشت و تو خونش گوشت نداشت آخرین بار هم چوپان دروغ گو به جای گوشت گوسفند گوشت خر بهش داده بود...

حالا تو هم ناراحت نشو دنیای ما هم چوپان دروغ گو زیاد داره

برا همینه دیگه تو کتاب های دبستانمون داستان های قشنگ نداریم....

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 17:21 |

 

معصومه جان زیارت قبول

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:52 |

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد ؛

هر چند معنايش جز رنج و پريشاني نباشد ؛

اما  كوري را هرگز به خاطر آرامش تحمل مكن. 

دکتر شریعتی

 

مي‌توان در موجي كوچك بر ساحل، در شاخه‌اي آويخته از درختي بي‌برگ و كم‌سال، در وراي پنجره‌اي چوبي... تجلي صفاتي از صفات خدا را ديد.

خدايي كه در همين نزديكي است، خدايي كه از من به من نزديك‌تر و از تو به تو نزديك‌تر است. خدايي كه براي حس كردنش مي‌تواني به اعماق درياها نروي، به آسمان نگاه نكني، ذهنت را در راه‌حل معماهاي پيچيده خلقت به زحمت نيندازي. مي‌تواني به هر آن چه در پيش روي توست، چشم بدوزي و بي‌وقفه بگويي؛ «اين است تجلي قدرت خداوند.»

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 13:44 |
سلام

الان که دارم این مطلب رو مینویسم کار کارگاه تمام شده منتظر استاد کوکبی هستیم.اصلا فکر نمی کردم که هیچکدومتون نیان(البته بجز ما سه تا ، آقای جعفری ، خانم صفیان و شهباز)بازم همت ۸۵ ها.زیاد طول نکشید حدود ۳ساعت و نیم.خیلی خوب میشد اگه میومدید.

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:29 |

   اولین و آخرین عکس نیمایوشیج 

عكس جالب

عكس جالب

     گرم یاد آوری یا نه

    من از یادت نمی کاهم

   تورا من چشم در راهم

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:30 |
                        

                                             (سلام به همه ی بچه های کتابداری) 

           این عکس رو که دیدم یاد اردو (جاده تهران - قم)افتادم دوست داشتم شما هم اون خاطره          واستون زنده بشه.

                                  

 دوستای گلم

                     منتظر نظراتتون هستم 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صبا سیامکی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:42 |