شنبه
شروع شدم.
ته مانده های انتظار روزهایم را
به پیشانی جاده کوبیدم
.......و.......به راه افتادم.......
یکشنبه
با بومی سفید
و رنگهایی عقیم در دست......
خسته از نا خواسته های پنهان دور و نزدیک
شانه هایم را
به اشکهای یک بی کسی تازه سپردم.
دوشنبه
روزم ......روزه بود.....
سه شنبه
قصه های ماندهء بیات را نشخوار کردم،
و با ترسی خیس ،تازه ها را باز پس فرستادم.....
چهارشنبه
بغضم را
با کلاغهای سنگ خورده کوچه قسمت کردم
...... تا.......تنها......نباشم.....
پنجشنبه
لحظه هایم را دزدانه مرور کردم،
گذشته ام مال من نبود.
جمعه
انگار هزار ها سال است زنده ام
انتظار.........انتظار.......انتظار.........
به دستان خالی ام نگاه می کنم
و.......
آه......
می کشم.........
من سردم است و هیچگاه گرم نخواهد شد........
قرارمان این بود که وقتی برف میبارد، دستهایم را"ها" کنی.........
اما...........
روزهاست برف میبارد و.......تو........نیستی.........
من سردم است........
دستهایم یخ زده اند.......
..............و...............هنوز منتظرم.........
گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و برف فاصله می اندازد.......
و.......من.......همه چتر ها را به آسمان سپردم.......
..............و...............هنوز منتظرم.........
راستی!!!!!؟؟
چرا هر وقت برف می بارد، تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟














