تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 22:12 |

هنوز دست هایم

در دست های تو بود

که باران بارید

تو رفتی چتر بیاوری

و من هنوز که هنوز است

روی این نیمکت

منتظرم

که یا باران بند بیاید

یا تو با چتر

یا تو بی چتر

فقط برگردی

"بدون دلیل"

....................................................

تا صبح باران بارید

و

جاده بود

و...

و نم باران

و نم ...

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 19:22 |
به خانه می رفت

 با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی ؟

مادرش پرسید

 دعوا کردی باز؟

 پدرش گفت

 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

 که در دل پنهان کرده بود

 تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

 و خندیده بود

"حسین پناهی"

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 11:26 |
 

آرام قدم بردار مبادا به احساس کسی بر بخورد!

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 17:32 |
حرفی برای گفتن نیست

هر چه هست سکوت است...

و حجم این سکوت ها

بغض مرا سنگین تر می کند

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 22:2 |
در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس می دهد 

 زندگی است ...

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

"بدون دلیل.....!!!"

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز٬

سالهاست که در گوش من ارام٬

                                               ارام

خش خش گام تو تکرار کنان ٬

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا٬

   ـ   خانه ی کوچک ما

                                                           سیب نداشت.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:17 |
بگي(ص.س) کوچولو گفت :«امروز نمي توانم به مدرسه بروم ؛
سرخک و اريون گرفته ام.»
سرتا پاي تنم پر از جوش و زخم و تاول شده ،
دهانم خيس است ؛ گلويم خشک ؛
و چشم راستم باباغوري (نوعي کوري که چشم از حدقه بيرون مي زند) شده است .
لوزه هايم اندازه دو تا سنگ يک کيلويي شده اند .
تا حالا 16 دانه «آبله مرغان» روي تنم شمرده ام .
آهان ، يکي هم اينجاست که مي شود 17 تا .
صورتم انگار به رنگ سبز در آمده !
پايم از بيخ قطع شده ، چشمهايم آبي شده ،
گويا «تب نوبه» (تب ناگهاني) هم گرفته ام !
سرفه مي کنم ، عطسه مي کنم ، نفس نفس مي زنم و چه گلودردي دارم !
چانه ام را تکان مي دهم ، پشتم درد مي گيرد !
نافم يواش يواش تو مي رود !
کمرم پيچ برداشته و قوزک پايم در رفته !
باران که مي آيد ، آپانديسم درد مي گيرد !!
دماغم يخ زده ، انگشتان پايم خواب رفته ،
گردنم عين چوب خشک شده ، صدايم گرفته ،
به زحمت مي توانم حرف بزنم .
زبانم دارد هي گنده تر و گنده تر مي شود .
به گمانم کچل هم مي شوم !
آرنجم کج شده ، ستون فقراتم خم برداشته ،
تبم به بالاي 108 درجه رسيده !
مغزم آب رفته ،
گوشم کر شده ،
توي گوشم يک سوراخ هم پيدا شده !
چي ؟ گفتي چي ؟
گفتي ... امروز تعطيل است ؟(چی گروه کتابداری جلسه دارد!!)
خداحافظ! من رفتم بازی 
+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 15:33 |

خدایا ...

««« توانم ده تا دوست بدارم بی چشم داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا ! »»»

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 19:14 |

صبای گلم تولدت مبارک

امشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کن . من هم از خدا همون بهترین ها رو برات آرزومندم .

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 5:21 |

چه لطیف است حس آغازی دوباره

وچه زیباست رسیدن دوباره به روززیبای آغازتنفس

وچه اندازه عجیب است روزابتدای بودن

وچه اندازه شیرین است امروز روز میلاد روز تو

 

سلام سیمای گلم باید بگم که خیلی دلم برا همه ی خاطره های قشنگمون و "خودت" تنگ شده و قشنگترین روز زندگیت رو بهت تبریک می گم، دوست دارم ( به قول خودت) قد 10 تای بچگی هامون

سلام معصومه جان عزیزم تولد تو هم مبارک باشه خیلی دلم برات تنگ شده از همین جا می بوسمت

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 16:8 |

 

سلام به همه ی دوستای گلم

شب های قدر از امشب شروع می شه بیان برا همدیگه دعا کنیم من برا تو دعا می کنم تو هم برا من آخه تو این شبا تقدیر یک سالمون نوشته میشه "خدایا تقدیرمان را خیر بنویس"

   مولاي من

شب قدر هم آمد

شب قدر داني

شب خدا و بنده

نازنينا...

اي همه ي ايمان من 

كاش من هم بر رهت شيعه باشم

تا چون تو قدر بدانم اين شب را 

يا علي

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 14:22 |
با من تماس بگير ، خدايا

حتي هزار بار

وقتي كه نيستم

لطفا پيام خودت را

روي پيام گير دلم بگذار.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 11:41 |

 

امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت،

خاموشی او تسبیح،

عمل وی پذیرفته شده

و دعای او مستجاب است.

...................................................................................................

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت

کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز

باشد که باقی عمر، جبران شود خسارت


+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 18:57 |

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 17:0 |

فردا روز تولد یکی از بهترین همکلاسی هامه

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!

فقط خواستم بگم پری جان تولد مبارک

امیدوارم همیشه شاد باشی

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 18:55 |
چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم،عزیز من ، چه غریبی! 

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت ، چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی،

 فقط نشسته وگفتیم: خداکند که بیایی....!!

یا امام زمان

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 17:29 |

نميتوانيم گذشته را تغيير دهيم،

 تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد،

 و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم.

 نميتوانيم آينده را پيش بيني كنيم.

 تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيكوست،

 و باور كنيم كه چنين خواهد شد.

 مي توان روزي را زندگي كرد،

 دم را غنيمت شمريم،

 و هماره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 17:51 |

خداوندا

تو راهم ده...

پناهم ده ...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 19:11 |

شاید خود بدانی،

که دیگران همیشه در اندیشه تواند.

که می توانی همیشه رنگین کمانهای پس از باران را ببینی،

که شگفتیهای وجودت را شاکر باشی،

و با فرا رسیدن فردا،

می توانی همه را باز از سر گیری.

تو که می توانی بیاد آری، که چگونه روزها،

سرشار از لبخند توانند بود،

و باور کنی هر آنچه در پی اش هستی دست یافتنی است.

می توانی فرصت آن داشته باشی که گلها را ببویی،

و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی.

می توانی امروز را هدیه ای بدانی و فردا را هدیه ای دیگر.

می توانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیفزایی،

و می توانی زندگی را تا پایان شادمانه بگذرانی ...

چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست.

تو می توانی همچنان بذرهای رویا را بیفشانی،

و اگر باورشان کنی ...

در برابرت می بالند و برایت شکوفا می شوند.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 16:2 |

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

...............

بیاین توی این روزای اعتکاف واسه هم دیگه دعا کنیم؛ "یادتون نره"

یا حق

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 3:5 |

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 2:32 |

زمان میگذرد...

من دلتنگم...

دلتنگ آن چه نمیدانم چیست...

نمیدانم اما چشمهایم را خیسِ خیس میکند از اشک...

من دلتنگم...

و زمان...

میگذرد...

آرام...

آرام...

دلتنگی هایمان را شاید یک روز، باد

با خود ببرد؟...

مگر نه که این طور است؟...

بگو...

بگو...

من دلم تنگ است...

چه اعترافِ ساده ی محزونی...

بگذار دلم اندوهش را بی آویزد بر اندرونی های ذهنُ روح...

بی آنکه محاکمه اش کنم

که چرا بغض کرده است!...

زمان میگذرد...

مثل باد...

مثل برق...

شاید ، یک بار...

مثل باد، دلتنگی های مرا با خود ببرد!...

شاید...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 21:45 |

حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 0:34 |

مادرم دوستت دارم

روز مادر به همه ی مادران ایران زمین مبارک باد.

مادر کسی است که اگر ببیند فقط چهار تکه شیرینی برای پنج نفر وجود دارد ،  فوری اعلام میکند که اصلاً شیرینی دوست ندارد .تِنوا جردن

  بهترین درمان در جهان ، بوسه ی مادر است .

  مادر بزرگترین معلم من بود .  معلم عشق ، دلسوزی و جسارت . اگر عشق مثل گلی قشنگ است  ، پس مادر من آن گل قشنگ عشق است . استیون واندو

  در گوش یک بچه ، « مادر»  به هر زبانی افسون کننده است . آرلین بندیکت

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:47 |

 

زندگی تمام چیزی ست

که جان دارد...

رشد میکند..

میبالد،

می شکفد،

می شکوفاند تمام عالَم را...

زندگی خودِ خودِ ماییم،

وقتی که میخندیم!...

......................................

سلام صبا جان خوش بگذرد، خیلی دوست داشتم بیام ولی نشد. جای ما رو هم خالی کن

خیلی دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 12:36 |

 

مهم نیست که: کی باشیم؟ کجا باشیم؟ و چرا باشیم؟

مهم اینه که

 با هم باشیم به یاد هم باشیم

و

برای هم باشیم...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 12:3 |

بیا لبخند بزنیم

بدون انتظار پاسخی از دنیا.

و بدان که روزی انقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند

به تمام سازهایمان می رقصد

باور کن!!!

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 9:37 |

 

طوطي و کلاغ هر دو سياه آفريده شدند: طوطي اعتراض کرد،

زيبا شد،

کلاغ به رضاي خدا راضي بود.

اکنون طوطي در قفس است و کلاغ آزاد...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 1:38 |

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

وازین فاصله ها

که میان منو توست

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

وبداند که دل من با توست

و همین نزدیکیست

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 7:48 |

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با ملیسا پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. ملیسا چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
دانیال

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 14:35 |

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!


پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 2:4 |

تقدیم به همکلاسی های عزیزم که...

مهربانم، ای خوب!

یادِ قلبت باشد،یک نفر هست که این جا.....

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها.....به تو می اندیشد

و کمی...........دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم،ای خوب!

یادِ قلبت باشد........یک نفر هست که چشمش............به رهت دوخته بر در مانده

وشب و روز دعایش این است.........زیرِ این سقف بلند.........

هر کجایی هستی،به سلامت باشی

و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم، ای خوب!

یادِ قلبت باشد.....یک نفر هست که دنیایش را.....همه ي هستی و رویایش را ،

به شکوفایی احساس تو،پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو،

به خدا بسپارد.........

مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو.......تک و تنها با تو......پرِ اندیشه و شعر است وشعور!......پرِ احساس و خیال است و سرور!   

مهربانم،این بار،

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که با تو...... به خداوندِ جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح،

گونه ي سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد.....

ودعا می کند این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش ،

راهیِ خانه خورشید شوی

وپر از عاطفه و عشق و امید

به شبِ معجزه و آبیِ فردا برسی..............

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:22 |
همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند . نوبت به او

رسید گفت : دلم می‌خواهد به مدرسه بروم . فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید

در جنگل است. باورش نمی ‌شد که درخت شده باشد . سال ‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از

فرشته دلگیر بود . یک روز ضربه‌ های تبر را روی بدنش احساس کرد . بی‌هوش شد . چشمانش را که باز

کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب .

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:13 |

 

لحظه ی دیدار نزدیک است...

"تقدیم به همکلاسی های گلم"

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:16 |

هیچ ابری

هیچ گاه

نخواهد توانست

طلوع هیچ خورشیدی را

در هیچ آسمانی

ناپدید کند

هیچ دشمنی ای

هرگز

نمی تواند

دوستی ها را

تمام دوستی ها را

از ریشه بر کند

هیچ سیاه رنگی

پیروز نخواهد شد

 بر اتحاد آرام رنگ های روشن

هیچ ظلمی

بر برابری پیشی نمیگیرد

و هیچ انسانیتی

خفته نخواهد ماند

و هیچ گاه

زندگی گم نخواهد شد...

چرا که ما هستیم...

ما قلبمان را

زندگی خوهیم کرد...

ما زنده ایمُ هرگز،

دستی،

خالی نخواهد ماند...

از مهر...

از زندگی...

از شور...

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:47 |

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛
                           خبرم کن ...
                             بهت قول نميدم که ...                                                                                          ميخندونمت
                                                 ولی می تونم باهات گريه کنم.

اگه يه روز خواستی در بری ...
                        حتماً خبرم کن ...
                            قول نميدم که ازت بخوام وايسی ،
                                                 اما می تونم باهات بيام

اما ...
    اگه يه روز سراغم رو گرفتی
                       و خبری نشد...
                             سريع به ديدنم بيا ...
                                        احتمالاً بهت احتياج دارم...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:39 |

انگار روز دیگری فرا رسیده است.

اگر چشم هایت گشوده شده اند

و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی

بدان که خداوند...

هنوز عاشق توست...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:25 |
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه
 
پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم،
 
من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم
 
برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه
 
که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه
روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم
 
عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:40 |
نازنین

زندگی ساعت دیواری نیست،

که اگر هم خوابید

بتوانی آن را تنظیم کنی،

کوک کنی

برسانی خود را به زمان دگران.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:57 |

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:38 |
 

سلام دوستای باوفا...

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه . دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوتعبیری نمی شه . دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه .

دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه ! دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب .

دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده . یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی ٬ نه گاهی ... نه بنا به اقتضا ... نه به شرط خلوت و تنهایی ... دوست یعنی تو نماینده ی منی ٬ حتی اگه نباشم ... حتی اگه نباشی .

دوست یعنی صادقم ٬ یعنی بی ریام ٬ یعنی به رویاهای مشترک به یه اندازه فکر می کنم ... یعنی گاهی من دستت رو می گیرم و گاهی تو با من تاتی تاتی می کنی ...

دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درددل کردن ٬  روزهات صرف شمارش دقیقه و ساعت بشه تا شنونده ی حرفهای ساده و شاید تکراری ات باشم ...

دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به توئه ... یعنی باکی نداشته باش از سختی و تلخی و بی رحمی روزگار ... یعنی دعای من همیشه همراه توئه ...

دوست یعنی ...

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:34 |

 

روزی ملا نصرالدین به صحرا رفته بود و زیر درخت گردوی بسیار عظیمی دراز کشیده و عالم هپروت را سیر

می کرد. با خود گفت خداوند این دنیا را عجب پر حکمت آفریده، ولی خودمانیم برخی جاها را هم خراب

کرده! مثلا این گردوهای کوچک را روی این درخت عظیم گذاشته و در عوض آن هندوانه های بزرگ را روی

بوته های ضعیف جاداده! در این فکر بود که یک گردو از درخت رها شد و محکم خورد به سرش. ملا که

خیلی دردش آمده بود، از عالم هپروت به کلی خارج شد و گفت خدایا منو ببخش که فضولی کردم، تو

خودت حکمت بالغه داری اگر هندوانه از آن بالا به سر من خورده بود دیگر حساب من با کرام الکاتبین بود.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:7 |

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم می‌کردند

آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می‌زد

دلم می‌سوخت به حال او که بيخود های‌وهو می‌کرد

و با آن شور و اشتياق تساويهای جبری را نشان می‌‌داد

بروی تخته‌ای کز ظلمت تاريک غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد :

« يک با يک برابر هست »

از ميان شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد

به آرامی سخن سر داد

کاين تساوی اشتباهی فاحش  و محض است

نگاه بچه ها ناگاه  به يک سو خيره شد

معلم مات بر جا ماند و  شاگرد  پرسيد

اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد :

آری برابر بود

او به آرامی ادامه داد :

يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود ؟

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود؟

يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره ‌گون چون قرص ماه  می‌داشت بالا بود

 و آن سیه چرده  که می‌ناليد پايين بود؟

  يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گرديد؟

 حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کس  ديوار چین ها را بنا می‌کرد

 يا چه کس  آزادگان را در قفس می‌کرد؟

 معلم ناله آسا گفت :

 بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد

                                       «  يک با يک برابر نيست  »

"خسرو گلسرخی"

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 12:44 |

 بلم آرام چون قویی سبک بال

به نرمی بر سر کارون همی رفت...

یاد اون روزهایی که با همدیگه ساحل کارون جمع می شدیم به خیر، یعنی میشه اون روزا یه بار دیگه  تکرار بشه.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 23:43 |

 

یكدیگر را دوست بدارید، اما پای عشق را به میان نكشید.

كنار هم باستید، اما نه چسبیده به هم.

بگذارید میان با هم بودنتان فاصله ای باشد.

جیران خلیل جیران

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 14:2 |
         

خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:37 |
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

سلام

دلم برا همتون تنگ شده، امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 11:32 |

هر کجا هستم باشم

آسمان

مال من است

حتی توی کتابخونه

 وقت کارورزی

 بین قفسه ها

TinyPic image

 

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:32 |
افتادن قفسه هاي كتاب روي يكديگر در يك كتابخانه

قابل توجه بعضی ها که سرشون درد می کنه برای کارورزی .

 

اینم دو تا اینتر به خاطر آقای جعفری

+ نوشته شده توسط لیلا خادمیان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:15 |