تبليغاتX
.:.:.:.:.:.:.: بســــم الله الــرحـمـن الـــــرحــیم .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.: به نام خدای همه ی سادگی ها.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:. ساده باشیم ...
سلام

گفتم چرا دگر دلم به بند زلفت گیر نیست

گفت: آه .. خود کرده را تدبیر نیست!!

خوبین؟

میگم اینجا (اقلید) اینترنت رو ور چیدن!

گفتن٬ اصلا چه معنی داره ما از وسایل غربی استفاده کنیم؟؟ (هفته بسیج گرامی باد)

خداحافظ تا وقتی ما از این شهر کوچ کنیم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:35 |
با سلام مجدد

خوبین؟

بنده مستحضر شدم که سرکار خانم آبیاری از دست جمیعا ۸۴ی و به خصوص اینجانب ناراحتن!

حدس زدم بایستی در مورد مطالب بنده و سایر دوستان باشد که اگر چنین باشد در همین جا رسما معذرت میخواهیم و از ایشان مجدد تقاضا میشود به وبلاگ سر زده و یه در میون واسمون نظر بزارن!!!

ممنون.

در غیر از اینصورت بایستی راه حل دیگری یافت!!

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 17:23 |

سلام

خوبین؟

راستش ایبار بهونه نوشتن من "قوطی نمایش عکسهای متحرک" یا همون "تلویزیونه"!!!!

تازگی ها این وسیله مقدس در کشورمون شروع کرده به فرهنگ سازی در زمینه "کتاب و کتابخوانی"!!!

و عجب تاثیری گذاشته آقا!

روم به دیوار! گلاب به روتون! حمل بر خود ستایی نباشه! کسی که این ایده رو داده مطمئنا از متفکرین معاصر ایران بوده!!!! و من از دکترین عزیز آقایان دکتر عباس حری محترم و دکتر فدایی عراقی عزیز، و سایرین دکتریون عزیز مشغول در دانشگاه تهران، عاجزانه میخواهم این "نابغه ی تلویزیون" را گیر آورده و یک دیپلم افتخاری "دکترای کتابداری" (از همون جنسی که زیاد در مملکت پخش میکنید!) با تمام تشزیفات و یک عدد نون اضافی پیشکش کنید!!!

مطمئن باشید اگر فقط 313 تا از این نابغه ها در مملکت یا در رشته کتابداری داشتیم در عرض چند روز اعلام رسمی میشد که کتابدارا بیان سهام عدالت بگیرن!!! (جدا تا این حد پیشرفت میکردیم!!)

خوب بگذریم!

من فقط یه سوال دارم! ما حدودا 10 تا شبکه رسمی، 10 تا شبکه غیر رسمی و بیشمار شبکه قاچاقی در ایران داریم که الحمدالله هیچکدوم دیگه شبا برفک هم نشون نمیدن! یعنی واقعا در این میلیون ساعت، جا نبود که درست وقتی "تبلیغات بازرگانی" شروع میشه باید بنویسیم:

"کتاب، یار مهربان"!!!!!!

یعنی دقیقا وقتی که همه اعضای خانواده در وسط فیلم "دلنوازان" به فکر فرو رفته و غرق در محتوی این فیلم "شاهکار" شده اند! این شعار با آرم تبلیغات بازرگانی ظاهر میشود! و آنگاه است که همه با هم صدا میزنیم:  " اَه......."

البته خدا را شکر ما که شرطی نمی شویم و همچنان با شور وشوق به خواندن کتاب های کنکور!!! ادامه میدهیم تا این چند دقیقه متوسط مطالعه روزانه ایرانیان را همچنان حفظ کنیم!

-------------

ولی از حق که نگذریم این 2تا برنامه خیلی به دلمان چسبید(حتما ببینید):

شبکه آموزش: تدریس "سازماندهی مواد2" –سه شنبه ها

شبکه سه: "باغ کاغذی" حدودا ساعت 19

·   با تشکر!

نویسنده این مطلب:

·   هیچگونه مسئولیتی در قبال حرفایش قبول نمیکند!

·   هیچگونه منظور و هدفی را دنبال نمیکند!

·   روی صحبت با هیچ کسی ندارد!

·   اگر در این مورد ایمیلی دریافت کند خوشحال نمیشود!

·   در غیر این صورت ایمیل ببیند، ذوق میکند!

·   مثل خ.س مطالب را به کسی تقدیم نمیکند!

·   انتقاد را بسیار دوست دارد، اگر از خودش نباشد!

·   "تعریف" باعث ایجاد "ملق" در بدنش میشود!

·   چشم! خداحافظ!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 18:6 |

در کوچه باد میآید

در کوچه باد میآید و من به جفت گیری گلها می اندیشم

....

و این زمان خسته و مظلوم

....

مردی از کنار درختان خیس میگذرد...

سلام.. سلام...

....در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها...

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست!!

او هیچ وقت زنده نبوده است...

...در کوچ باد می آید

این ابتدای ویرانی است

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند، باد می آمد!

برای گوش کردن کامل دکلمه به آلبوم "پری خوانی"/خسرو شکیبایی گوش کنید!!

 

 

سلام! سلامی هر چند دور، ولی با هزار امید رسیدن به دوست! (م)

خوبین؟

سلامتین؟

تا حالا شنیدین میگن: "گربه صفت نباشید!!"

حکایتش رو هر چند قبلا شنیده باشید من دوباره میگم:

« شما حتما تا حالا یه خانم گربه! خوشگل دیدین که توی خیابون در حال گذر باشه! همین خانم اگه زیر بارون بمونه، وقتی به گودال های آب میرسه موهای بدنش سیخ میشه! و جوری روی سرپنجه راه میره که گویی مواظب لاک ناخن پاش پاک نشه!! ولی همین خانم با تمام بی حیایی و با کله، برای گرفتن ماهی، چنان شیرجه ای در آب حوض میزند که گویی مسابقات المپیک 2016 (نوش جون برزیلیها!!!) می باشد! و زین داستان آموزنده جمله قصار "گربه صفت نباشید" ایجاز میشود!

 

حالا شاید بپرسید برای چی کلاس قصه گویی راه انداختم!

باید بگویم که به نظر این بنده حقیر، از امروز "گربه صفت باشید!!!"

بعععله!

به نظر من ماهی برای بدن خوبه (هفته ای 2بار) و آب گودال بارون کثیفه (آنفولانزای خوکی و خرکی!!!)..

و آب تنی تو حوض هم که حال میده!! پس " + فکر کنید!" و "گربه صفت باشید"

 

یعنی همیشه نون رو به نرخ روز بخورید!! (هر چند با "تقسیم عدالت احمدی نژاد" فکر نکنم دیگه حتی بتونید نون بخرید!!!)

و در یک جمله:

 

گناهی نیست اگر برای رسیدن به بهشت، گناهی کنی!

و اما منظور کلی:

"خواهشا

روزی 12 دقیقه فکر کنید که جرا فکر نمیکنید!"

البته دور از جون شما!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 16:28 |

سلام

من همیشه فکر میکردم تمامی آشوب ها از این آمریکای پدر سوختس! نگو شیطون مادر مرده خیلی بدتره!!!

خیلی واسم جالب بود!

این بار وقتی وبلاگ رو دیدم کامپیوتر مثل انرژی هسته ای (که 100درصد حق مسلم ماست) جلوی چشام متلاشی شد!! فکر کنم باید ماتریکس 4  رو از روی این صحنه بسازن!!

 

باید بگم من فکر میکردم تو کلاس فقط ادبیات من ضعیفه! نگو همه به یک خطیم!

 

دفتر مشقاتونو باز کنید و معنی شعر من رو بنویسید:

 

روزی روزگاری

روزی بود روزگاری بود (نقطه سرخط!!!)

 

زمستون بهاری

یه "اتفاقی" بود که در زمستان می افتاد و نتایجش در بهار بر روی سایت سازمتن سنجش اعلام می شد!

 

فوق لیسانس مفتی

غیر از این روش، راه دیگری هم وجود داشت و آن هم "نمره اول شدن" می بود که بسیار سختر می بود، اگر می نبود من یا مثلا همین خانم ن.ا می شدیم!!!!!!!

 

فعلا بپا از خوشحالی نیوفتی!!!

اما باید به آنهایی که از این روش به اصطلاح "مفتی" رفتند هشدار دهیم که نکند یهو از ذوق بیوفتند! (افتادن در اینجا ایهام دارد هم به معنی از پله دانشکده افتادن و هم دروس ارشد را پاس نکردن!!)

 

تو کوچه ی قصه ما

در این مصرع زندگی تشبیه به قصه شده است و ما بایستی از قصه ها عبرت بگیریم، عبرتی برای سایرین خواه پند گیرند و خواه بروند سربازی!!

 

2تا رفیق، با صد تا یادگاری

در این مصرع تاکید بر "رفاقت"، دوباره میگویم "رفاقت"  است(بسیار قابل توجه دوستان عزیز، چه عینکی ها و چه بی عینک ها!!!!)

دست در دست هم دهیم؟؟ استغفرالله!!!!

 

جدا شدن ز دوستای قدیمشون

کاملا منطقیه که بگیم این  2نفر از دوستای قدیمشون جدا شدن و در مقابل کاملا بی منطقیه اگه ما توقع داشته باشیم با تمام سرمشغولیهای این عزیزان، با ما (ولو رفیق فابریکشون بودیم) مثل سابق باشن!

ارشد گرفتن خواه از کنکور و خواه بی کنکور ابهت داره و این حق اونهایی است که زحمت کشیدن پس حتی اگه خانم سیامکی حرفاشونو جدی هم گفته باشن اونقدر ها هم بیراه نگفتن!!!!

ولی با شناختی که این حقیر از هر دو همکلاسیمون دارم، همیشه شهره خنده و شوخی و .. بودن.

پس با نگاهی به آینده(!) درست عمل کنیم!!

 

ارشد قبول شدن، "نوش جونشون"!

در این مصرع، شاعر عزیز به صراحت شادمانی خودش را از قبولی این عزیزان نشان داده و قصد هیچ بلوایی را نداشته!!!! با تشکر از این شاعر گرانجان! و مفت مفخر!!!

 

در ضمن کوچک جوابی هم به خانم ابراهیمی عرض نماییم ابتدا بخوانید نظر ایشان را:

 

"راستی آقای جعفری به نظرم همان ایمیل ها را کپی بفرمایید در وبلاگ بسیار سنگین تر است و شاید بتوانید کمی آتش به پا کنید و آمار نظرات را بالا ببرید... باور بفرمایید ما اینگونه خرسند تریم تا این که بیاییم و شاهکارهای ادبیتان را ببینیم و بگوییم از ماست که بر ماست وقتی شما اینگونه تمامی تاریخ و فرهنگ و هنر و ادب و... ایران زمین را زیر سوال می برید دیگر چه داریم که بخواهیم برای حفظش مبارزه کنیم"

 

(پاسخ احمدی نژادی): ببینم یعنی خود شما از تو ایمیلتون هیچی کپی نمی کنید؟ها؟ یعنی شما با این کارتون به فرهنگ کمک می کنید؟

در مورد ادب هم باید گفت:

من که شعر میچسبانم در تاکسی

به حق زنده نکردم من این فارسی؟

 

اگه نمیتوانید ذوق ما را ببینید لطفا alt+f4 را کمی فشار دهید!!!

همیشه بخندید

و دوست برارید همدیگر را!!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 15:54 |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

راستش نگاهم که به کلمه" 10 نظر" افتاد یهو دیدم کامپیوتر داره دور سرم مثل فیلم ماتریکس 3 میچرخه!!!

باورم نمیشد جز خانم سیامکی و خانم خادمیان گذرنده یا پرنده ی دیگه ای این ورا پیدا شده باشه!

خوب گفتم خانم سیامکی و خادمیان، یاد یه قصه شیرین افتادم...

 

" روزی روزگاری

زمستون بهاری

فوق لیسانس مفتی

فعلا بپا از خوشحالی نیوفتی!!!

 

تو کوچه ی قصه ما

2تا رفیق، با صد تا یادگاری

جدا شدن ز دوستای قدیمشون

ارشد قبول شدن، "نوش جونشون"!

 

خوب، با این شعر نشون دادم که بیخودی خانم کلیوند رو بزرگ کردین!!! (سلام مخصوص)

خانم لیلا خادمیان!

 ارشدی شدن رو بهتون تبریک میگم، ان شا الله بتونی همینجوری پیش بری از استاد بیگدلی هم بزنی جلو!

بعد تمام زحماتشون رو جبران کنی و بهشون بگی "زاهد بیگدلی! نشستی ردیف اول چرت هم میزنی!!!!"

و

سر کار خانم صبا سیامکی

به شما هم تبریک می گم به 2 جهت!

یکی بخاطر ارشد و یکی بخاطر اینکه دروازه امید رو باز کردی روی تموم شاگرد دومی ها، برای یک ارشد مستقیم و سهل الوصال!

و همچنین تبریک به کلیه "لرهای کلاس" که نشون دادن دیگه با سنگ و آجر نمیجنگن! با نمره میجنگن و خیلی راحت از دیگر اقوام محترم به جز استان فارسی ها سبقت میگیرن!

....

و اما در رابطه با "موت اینجانب" به دست هر کسی، خواه "آبیاری" و خواه "دیم" باید با احتیاط نوشت:

 

"جز به نقش زمانه، دل امیدی نیست

تو و من، هر کدام، بدان که باقی نیست..."

 

البته از خانم رضایی هم باید تشکر کنم بخاطر این همه رشادت و شیریت شون!!!!

ان شا الله هر جا هست، سربلند و خوش و خرم آباد... ببخشید، خرم باد!

به دوستای دیگه هم تبریک میگم که قبول نشدن!! آخه خیلی فکر کردم دیدم قبول نشدن ارشد کتابداری خیلی شیرین تر از قبول شدنشه!!!

با بیکاری صفا کنید!!!

من که پوتینمو واکس زدم واسه عرض ارادت به پرچم عزیز و آش، صبحگاه، کچلی و... (شدیدا به دعای شفاعت محتاجم!!!)

 

آب را گل نکنید!

وبلاگو ول نکنید!

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 13:57 |

وقتی شما دخترا برین سربازی:

 

 

صبحگاه:

فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)

کجان؟

معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

 

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...

سلام سارا جان

سلام نازنین، صبحت بخیر

عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

سلام نرگس

سلام معصومه جان

ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی

 

...

 

صبحانه:

وا...اقای فرمانده، عسل ندارید؟

چرا کره بو میده؟

بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه

آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

 

...

 

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

 

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید

وا نه، لباسامون خاکی میشه ...

آره، تازه پاره هم میشه ...

وای وای خاک میره تو دهنمون ...

من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

 

...

 

ناهار

این چیه؟ شوره

تازه، ادویه هم کم داره

فکر کنم سبزی اش نپخته باشه

من که نمی خورم، دل درد میگیرم

من هم همینطور چون جوش میزنم

فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟

برو خودت غذا درست کن

والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..

 

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

 

...

 

بعد از ناهار

فرمانده: کجان اینا؟

معاون: رفتن حمام

 

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود...

هوووو....بی شعور

مگه خودت خواهر مادر نداری...

بی آبرو گمشو بیرون...

وای نامحرم...

کثافت حمال...

(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)

 

...

 

بعد از ظهر

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟

یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟

جوجه بدون برنج

رژیمی عزیزم؟

آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

 

...

 

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟

فرمانده: بله بسیار زیاد!

خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم

فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

 

فرمانده میره تو آسایشگاه:

وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو

راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

 

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

 

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

--

دل زنده و شاد باشید….

بیاد همگی

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 18:28 |

 

6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک،  ارتباطی بزرگ را از دست نده.

 

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

 

8-  بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

 

9-  چشمان خود را نسبت به  تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را

بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.

 

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

 

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری  زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

 

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

 

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

 

14-   دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

 

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

 

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.

 

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

 

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.

 

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

 

 اگر میخواهی زندگیات عوض شود، این نوشتار را به دستکم 5 نفر برسان.

 

تا 4 نفر: زندگیات به مرور بهتر خواهد شد.

 

5 تا 9 نفر: زندگیات آنسان که وفق مراد توست، خواهد گشت.

 

10 تا 14 نفر:  شما دستکم سه خبر خوش نامنتظر در سه هفتهی آینده خواهید شنید.

 

15 نفر و بیشتر: زندگی شما به نحوی چشمگیر و بیرون از انتظار دگرگون خواهد شد و کارها همه آنسان که دوست میداری، خواهد شد.

 

این پیام را همین جوری رها نکنید.

 

این نوشتار را باید حداکثر تا 96 ساعت

 از دستان شما خارج شود.

 

 شما خبر خوش نامنتظری دریافت خواهید نمود.

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 11:59 |

"رد و بدل درد و دل"

 

سلام به همکلاسی های عزیز

و امیدوارم خوب و سربلند باشید...

و سلامی مخصوص به خانم سیامکی و خانم خادمیان که از وبلاگ به نحو احسن در جهت "رد و بدل درد و دل" استفاده می کنن و خدا شاهده که من تا به این خطوط میرسم مغزم خود به خود سوت میزنه..(سانسور)

حس هفدهمم میگه یا بچه ها دارن درس میخونن که ازشون خبری نیست (استثنا: دوستانی که مستقیما زدن تو گوش ارشد!!) یا دارن دنبال کار میگردد ( که میدونم خبری نیست!!) و یا رفتن سر کار که اونم محاله!!! (شوخی کردم تا تنور داغه برین سر کار، یهو دیدی گفتن: "کتابخونه ها رو جمع کنین جاش "بسیج میهن ساز" بزنین! فرهنگ میخوایم چیکار!! میهن عزیز رو بچسبین، 22 خرداد...").

 

خوب خلاصه، فقط خواستم بگم به یادتون هستم...

 

راستی از اینجا یه معذرت خواهی کنم از خانم ها کلیوند و بهمئی که مسیج دادن و نتونستم جواب بدم..

دلیلش رو برید از آقای احمدی نژاد و بابام بپرسین...(به خصوص بابام!!!)

 

خلاصه اینکه فعلا مسیج ندین!!! (میدونم تو دلتون میگین: کی حالا به...)

 

خداحافظ

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 17:17 |
سلام

فقط خواستم بگم به یادتونم هر چند شما....

....

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 17:28 |

در بیشه زار یادها

شب بود و ابر تیره و هنگامه باد

ناگاه، برگ زرد "ماه" از شاخه افتاد

من و ماندم و تاریکی و امواج اوهام

در جنگل یاد

 

آسیمه سر ، در بیشه زاران می دویدم

فریاد ها بر می کشیدم

درد عجیبی چنگ زن، در تار و پودم

من، "ماه" خود را

گم کرده بودم

 

از پیش من صف های انبوه درختان می گذشتند

.... – بی ماه، اینها چه زشتند!..

آیا شما آن "ماه" زیبا را ندیدید؟

آیا شما او را نچیدید؟

 

ناگاه دیدم فوج اشباح

دست کسی را میکشند از دور، با زور

پیش من آوردند و گفتند:

اهریمن است این!

خودکامه ی باد!

دیوانه مستی که نفرین بر او باد!

 

"ماه" شما را

این سنگدل از شاخه چیده ست

او را همه شب تا سحر در برکشیده ست

آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده ست

 

من دستهایم را به سوی آن سیه چنگال بردم

شاید گلویش را فشردم!

چیزی دگر یادم نمی آید ازین بیش

از خشم یا افسوس! کم کم رفتم از خویش!

 

در بیشه زار یادها! تنهای تنها

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم،"ماه"

می رفت سرمست!

----------------------------------------------------------

فریدون مشیری

تقدیم به همکلاسی های عزیزم

بیاد خاطرات شیرین

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 13:39 |

تقدیم به خودش!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 14:21 |

با سلام به تمام دوستان عزیز و همکلاسی های عزیز پراکنده در ایران!

آخ گفتم ایران یاد حماسه پرشکوه ۲۲ خرداد افتادم!!!

حماسه میلیون ها رای که البته سهم کاندید "لر" زیاد نبود ولی همه میدونن که٬ چه لرا رای بیارن چه نیاران ملت غیوری هستن و همیشه در صحنه حضور بارزی دارن!!!

بهر حال به تمام احمدی ها هم تبریک می گییم!!!

------------

چون بچه از مادر نوشتن باید بگم من هم این روز رو هر چند ۲ روز گذشته ولی به تمام مادرای دنیا و به خصوص به ... تبریک میگم و واسه همشون یه بغل دعا و یه سبد خیر می فرستم...

------------

و اما از هر چه بگذریم سخن " ساده باشیم" بهتر است...

بعد از یه ماه طاقت نیوردم و دوباره  اومدم کارگاه!!!

در آخر باید از طرف کل بچه ها یه تشکر درست و حسابی از خانم ها خادمیان و سیامکی کرد که نذاشتن گرد "رفتن" روی وبلاگ بشینه!!

------------

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 11:59 |

سلام

خوبین؟

امیدوارم حالتون خوب باشه.

راستش اینجا (شهرمون!!) اینترنتش در حد رفع نیازهای اساسیه! همین. بنابراین بایستی از همین الان روی پای خودم بایستم و مکتب "کپی و پست" رو فراموش کنم و خودم بنویسم!!!

هر چند این برای شما مصیبتی است ولیکن برای رفع مشکل دو راه بیشتر ندارید!! یا باید تحمل کنید!!! و یا، اگر درجایی نفوذ دارید اینترنت اینجا را به سرعت های بالاتر ارتقا دهید.(اگر 25 کیلو بایت درثانیه باشد، منت نهاده اید بر سر تمامی اهل شهر!!؟؟!)

من در اینجا باز از تمای دست اندر کارانی که تلاش کردند و اینترنت شبانه را مخترع بوده اند! (همون!) تشکر کرده و به پاس زحماتشان هر شب یک دقیقه تا لود شدن سایت بلاگفا برایشان فاتحه میخوانم...(تف تو ریا!)

و تشکر و قدر دانی من از تمامی دوستانی که مسیج می سندند!! و ما را مورد لطف احوالپرسی خود قرار می دهند...

و لازم به ذکر است، بنده هیچ گونه فهمی نسبت به منظور شما از میس زدن ندارم! بنابراین در اینجا اعلام عمومی می فرمایم که از زدن میس جدا بپرهیزید که باعث مزاحمت اولیه اینجانب شده و در مرحله ثانویه {بیب} می دهیم!!! حالا خود دانید!!!

از الوار(1) کلاس هم معذرت خواهی می کنم که در این چند سال شوخی های من را تحمل کردند و  {بیب} ندادند!!

و از ما بقی اقوام! ببخشید هم کلاسی های عزیز، هم حلالیت می طلبم

امیدوارم هر کجا هستید، لبخند روزی روزهایتان باشد.

 ------------------------------------------------------------------

(1) جمع لر!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 0:8 |
امروز یه روز دیگست... بوی "هشتاد و چهاریا" میاد!!!!

یعقوب!                                                 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:5 |

مرد + زن = یک معمای بزرگ!

تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند
80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !
- اونقدر كه بچه شون مي گن قوي باشن !
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره دوست دختر داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

- زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !
مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا' وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کساني که داخل شهرند سعي دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
 فرانکلين

* تا وقتي آدم ازدواج نکرده اورا غيرکامل مي خوانند، بنا براين معلوم مي شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
   باب هوپ 

* مرد و زن به خاطر اين ازدواج مي کنند که نمي دانند خودشان بايد با خودشان چه کار کنند!
  آنتوان چخوف 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ مي تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقريبا هرچيزي مي تواند سبب جدايي آنان شود!

با تمام احترام به مردهای کلاس!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:30 |
در ولگردی های خودم در وب به این عکس ها رسیدم که در نوع خودشون جالبن!

بقیرو که کم هم نیست اینجا(Francesca Crescentini) ببینید!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:28 |

 Girl with umbrella (illustration study) by tsevis.

از این جور عکسا٬ چند تا دیگه هم٬ در ادامه مطلب هست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:24 |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 12:39 |

پادكست چيست ؟

پادكست روشي براي انتشار محتواي الكترونيكي به وسيله صدا مي‌باشد كه كاربران از طريق آن مي‌توانند ساخته‌هاي صوتي و كلامي خود را به شنوندگان آثارشان ارائه ‌دهند. در كل پادكست نوعي وبلاگ صوتي است.

این پادكست كتابداران و آرشيويست هاي ايرانيه که توسط خانم پاکدامن مدیریت میشه..

اگه شما هم میخواین یه پادکست یا وبلاگ صوتی داشته باشین برید : : اینجا : :

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 16:23 |

 وصلت ناجور

عباس احمدی


 

خلقت من از ازل یك وصله ناجور بود
من كه خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود
میرزاده عشقی



وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود


درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بسكه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود


رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود


چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود


این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود


سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود


خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود


كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود


با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!


این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...


زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود
..........................

نمره ها رد شده آموزش٫ می تونید بیاید واسه تسویه حساب!!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 16:35 |

این هم به سبب فاصله اتان از ما!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 17:53 |

 

هر جوری خواستم بنویسم که چه جوری بودین٬ نشد!

افتخار عضویت تو گروه "این سه نفر" هرچند کوتاه٬ از خاطره های شیرینه دانشجوییمه!

برایتان آرزوی خوشبختی و لبخند (مثل همین عکس!) دارم...

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 15:34 |

سرکار خانم فهیمه دهقان

 

زیارت قبول

 

همکلاسیاتو اونجا، فراموش نکن...

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 15:9 |

This is a poem
این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem.
او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
It was sent
by
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید

 

.......................................................................................

SLOW DANCE
رقص آرام

Have you ever watched kids

On a merry-go-round?
Or listened to
the rain

Slapping on the ground?

Ever followed a
butterfly's erratic flight?

Or gazed at the sun into the fading
night?

You better slow down.

Don't dance so
fast.

Time is short.

The music won't
last

Do you run through each day

On the
fly?

When you ask How are you?

Do you hear the
reply?

When the day is done

Do you lie in your
bed

With the next hundred chores

Running through
your head?


You'd better slow down
Don't dance so
fast.


Time is short.
 

The music won't
last.

Ever told your child,

We'll do it
tomorrow?
 

And in your haste,
 
Not see
his sorrow?

Ever lost touch,
Let a good
friendship die

Cause you never had time
or call
and say,'Hi'

You'd better slow down.

Don't dance
so fast.

Time is short.
The music won't last.   

When you run so fast to get somewhere

You
miss half the fun of getting there.

When you worry and hurry
through your day,

It is like an unopened
gift....

Thrown away.

Life is not a
race.

Do take it slower

Hear the
music
Before the song is over.  

اگه معنی شعر رو میخواین تو ایمیلم دارم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 16:25 |

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 17:36 |

 

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:21 |

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای، کسی
خطی نوشته بود:


«من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد نيست‌!»

اين آيه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرارگشت وگشت
چشمم برای اين همه سرگشتگی گريست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو مگوی، می کشاندمش:
در جست وجوی آب حياتی!
در بيکران اين ظلمات آيا ؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟ دوست ؟...
ما نيز گشته ايم
و آن شيخ با چراغ همی گشت
آيا تو نيز، چون او، انسانت آرزوست؟؟
گر خسته ای بمان واگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست
پويندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز، نگرد! نيست، سزاوار
مرد نيست......

تقدیم به پویندگان علم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 14:26 |

 فردا راس ساعت ۵/۳ پارک ساحلی کیانپارس

به مناسبت رفتن اما تازه تر شدن!

از همین الان میگیم یادش بخیر!

....

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 11:5 |

دوم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت

به مناسبت فارغ التحصیلی

رفتن... اونم با این شکل همیشه سخت بوده ولی وقتی فکر می کنم که اینجا و امروز میشه بشه واسم یه شروع بهتر یه کم به فردا امیدوار می شم...

فردا سلام...

دوستای خوبم

همکلاسی های عزیز

همیشه موفق و سربلند و پرلبخند باشید...

خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 17:3 |

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:16 |

به مناسبت شروع امتحانات

يک حرکت زيبا

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

به مناسبت شروع امتحانات

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 17:53 |

دکتر عشق!

به لینک زیر یه سری بزنید و اسم سه تا از معشوقه هاتون رو به ترتیب علاقتون بنویسید اونوقت بنید که این دکتر چه جوری حرف دلتون رو می زنه!

من امتحان کردم و باید بگم...

http://www.doctorathome.com/love/love.php?e=59o-h54bz5i5twfvy5whbj-y

....

نظر یادتون نره!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 14:59 |

خدمت به خلق

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:15 |

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 11:53 |

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

 "او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست"

 این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

 همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

 وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

 زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

 مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

 زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

 این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.

 «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:24 |

 

Photobucket - Video and Image Hosting

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 14:30 |
+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 14:24 |

شر گژشت یه شورنگی!

فاضل ترکمن

توی کوچه قد کشیدم ، توی گرد ُ دودُ سوزن
با شب ُ دشنه گره خورد ، همه ی زندگی من

یغما گلرویی



خشته ام اژ هرچی جنشه، اژ شورنگ و خون و شوژن
با چه چیژایی گره خورد، روژای ژندگی من!

جون هرچی بامرامه، رشیدم به شیم آخر
دشتامو بگیر تو دشتت، کمکم بکن برادر!

_ یک مهندش مامانی !_ آرژوم بوده همیشه
نه کشی که بخت نحشش تو مبال نوشته می شه!

کاشکی یک آدم لوتی، فکر آژادی من بود
فکر اژ قفش پریدن، اژ قفش رها شدن بود!

توی جیبام پر جنشه، پر جنشایی که تارن
پر جنشای گرونی که رقیبی هم ندارن!

روی شورتم همیشه، جای ژخم شُرخ پنجه ش
پنجه گربه کوچه، یه چیژی مثل شکنجه ش!

شده ام جوجه گربه، واقعا توی عژابم
چی می شد بشکنه روژی شورت ژشت نقابم؟!

شبا توی کوچه هشتم ، مهمون یه جور ژیافت
همنشین گربه های اهل فتنه و خیانت!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 11:57 |
و خانواده، موفقيت، بهداشت، علم و زندگي، جامعه

10 ایده برای کمک به
اداره زندگی پرمشغله‌

ساده کردن زندگی لزوماً به این معنی نیست که از چیزهایی که می خواهید در زندگی، بگذرید. درواقع، دقیقاً متضاد این است.
ساده کردن زندگی به شما زمان بیشتری برای انجام کارهایی که وقت و انرژی برایشان می خواهید، می دهد (مثل ورزش، کتاب خواندن یا شرکت در یک کلاس آموزشی). این ایده ها را امتحان کنید تا زمان، هزینه، پشتیبانی و فضای بیشتری در زندگی پرمشغله تان ایجاد کنید.


1. یک عادت جدید در خودتان ایجاد کنید و آنرا به سایر اعضای خانواده هم آموزش دهید: هیچوقت بدون اینکه چیزی با خود ببرید اتاق را ترک نکنید. مثلاً اگر در طول شب می خواهید از اتاق نشیمن به آشپزخانه یا اتاق خواب بروید، وسیله ای که باید به محل خود برگردانده شود را در راه با خود ببرید.


2. اگر خانواده پرجمعیتی دارید که تعداد زیادی باید از یک حمام و دستشویی استفاده کنند، برای هرکس یک سبد مخصوص درنظر بگیرید که وسایل مخصوص حمام خود را در آن نگه دارند و حتماً پس از استفاده آنرا به اتاق خود برگردانند. درست مثل زندگی در خوابگاه های دانشجویی. اینکار باعث می شود فضای حمام شلوغ و بی نظم نشود و هرکس به راحتی از وسایل خود استفاده کند و جروبحثی هم پیش نیاید.


3. سبد یا جعبه ای در کمد یا گوشه ی از اتاق قرار دهید. در طول کار روزانه، مطمئناً چیزهایی پیدا می کنید که به هر دلیلی دیگر تمایلی به استفاده از آن ندارید و فقط خاک می خورند. آن وسیله را درون آن سبد یا جعبه بیندازید. وقتی جعبه پر شد، می توانید آنرا به افراد نیازمند ببخشید.


4. گفته می شود که انیشتین هیچوقت برای به یاد آوردن چیزهایی که چک کردن آنها راحت است به خود فشار نمی آورد (حتی شماره تلفن خودش). عقیده او این بوده که اینکار باعث می شود فضای کافی برای اموری که می خواسته از قدرت مغزش برای آنها استفاده کند خالی شود. شما هم از این راهکار استفاده کنید و همه امور خود را در دفترچه ای یادداشت کنید که نیازی به به خاطر سپردن آنها نداشته باشید و بعد درصورت نیاز به آن رجوع کنید.


5. صندوق پستتان را چک کنید. نگذارید صورتحساب ها و قبض ها آنجا تلنبار شود و بعد به سراغشان بروید. روزنامه و مجلات ارسالی را هم در جای مخصوص خود (نه روی میز آشپزخانه) قرار دهید.


6. برای هرکدام از اعضای خانواده سبد مخصوص تهیه کنید که وسایل روزمره شان را در آن بریزند (مثل تکالیف و وسایل مدرسه، نامه های اداری، لباسهای کثیف و ...) به جای اینکه دور تا دور خانه پخش کنند.


7. با گذراندن فقط 15 دقیقه هر شب برای آماده کردن همه چیز برای روز بعد، از آشفتگی و سردرگمی صبحها نجات پیدا کنید. می توانید از کارهایی که باید فردا انجام دهید یادداشت بردارید تا روز بعد بدانید که دقیقاً چه باید بکنید. لباسی که برای بیرون رفتن می خواهید تن کنید را آماده کنید. وسایل و لباسهای مدرسه بچه ها را آماده کنید. و مواد و وسایل لازم برای پختن ناهار فردا را نیز آماده کنید. میز صبحانه را بچینید و ....


8. قبوض را سر وقت و در یک روز مشخص پرداخت کنید. بااین روش همیشه می دانید که از نظر مالی در چه وضعیتی هستید و دیگر پرداخت قبض ها عقب نمی افتد.


9. یک روز شنبه همه کارهای ناتمام خود را لیست کنید، چیزی که باید برای یکی از دوستانتان بفرستید، هدیه ای که دیر شده است، تلفنی که باید بزنید و ... همه هفته نوشتن آن را ادامه دهید. شنبه آینده لیستی درست و حسابی از همه کارهایی که باید انجام دهید دراختیار دارید. و همان روز یکی یکی همان کارها را با دقت و به نوبت انجام دهید.


10. این رسم را در خانه راه بیندازید که هرکس مسئول شام و ناهار خودش و شستن ظرفهای خودش باشد. بچه ها غذاهایی مثل سیریال، ساندویچ و از این قبیل را خیلی دوست دارند. اینکار یک تنفس خوب برای آشپزی کردن است و به شما کمک می کند به فرزندانتان آموزش دهید در امور خود استقلال داشته باشند.

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 11:21 |

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 10:24 |
سلام

این مطلب رو سر کار خانم پاکدامن در ایمیل گروه مبین (شماره ١٠٠٢) خونده و واسه همه ایمیل کردند گفتم شما هم بی نصیب نباشین!!!!!

لطفا قهقه بزنید.

  خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد .
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

خواننده های مذکر عزیز خونسردی خود را حفظ کنید .

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 8:29 |

 لبیک اللهم لبیک

 

 

-------------------------------------------------------------------

پذیرایم، خداوندا، دعوتت را پذیرایم

دعوتت را پذیرا هستم، و بر این باورم که شریکی برایت نیست، تو را اجابت می کنم

همانا سپاس و نعمت و تمام هستی از آن تو است

برای تو همتایی نیست، گوش به فرمان تو هستم

-----------------------------

 

در راه رسیدن به کعبه عشق محتاج گذشتتان هستم.

یا حق - خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 5:53 |

سلام

خوبین؟

 

راستش ما یه راه حل واسه کم فشاری آب پیدا کردیم، یه منبع گذاشتیم رو پشت بام خونمون!!!!

 

این چند روز دارم به این فکر می کنم کاشکی میشد یه منبع هم واسه اینترنت بزاریم رو پشت بام ، آخ که چه میشد...

 

راستش وسط شب تو شهر خروس هم بیدار نیست ولی بازم سرعت اینترنت ما در حد همون تلگرافه....

 

ولی  از دنیا هم بی خبر نیستیم...

 

شنیدم که میگفت:

 

خدا همین نزدیکی ایست

گاهی به آسمان نگاه کن...

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 1:22 |
بابا اینجا دیگه کجاس!

هیچی نداره خدا میدونه واسه نوشتن این پست چه مصیبتی کشیدم...

یا برق نیست یا آب نیست یا تلفن فشارش کمه!! چمیدونم خلاصه نه وب هست و نه اینترنت..

خوش باشین...

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 18:21 |

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟                  

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است
+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 11:55 |

این دیگه یه کلیپه محشره!!!

به نام: I love to be a librarian

یا همون، دلم میخواد کتابدار بشم!!

نکته اصلی این کلیپ آخرشه.. حتما ببینید!!

واسه اونایی که شاید دلشون بخواد این کلیپو هم دانلود کنن با فرمت mp4

اینجا رو کلیک کنن!!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 11:22 |

گفتیم یه بار هم اینجوریشو تجربه کنیم!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 9:36 |

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:39 |

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ ارسطو :
طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

ــ موسي : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت .

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتناب ناپذير بود .

ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند

ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟


ــ نيچه: چرا که نه؟


ــ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟


ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

ــ همينگوي: براي مردن . در زيرباران

 

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمال شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.


ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند .توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بودغافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر

ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد .

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .

ــ کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه ووحشتزده انداخت . اين ک . رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود

ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه .

ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم

ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر وسانتيمتر به عقب راند


ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بارديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟


ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريس جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .

ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه هاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايه هاي دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟


ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش


ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني

ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد.. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند .

ــ پاريس هيلتون : خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

ــ هيتلر: اگر اراده ی ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد


ــ احمدي نژاد : خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه!

+ نوشته شده توسط عبدالله جعفری در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 9:10 |